معنی اعلم
6 بازدید
[ اَ لَ ] (ع ص) کفیده لب. (منتهی الارب) (آنندراج). شکافته لب زَوَرین. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). شکافته لب زبرین. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). کفیده لب و شکرلب و سلنج و خداوند لبِ شکری. (ناظم الاطباء). آنکه شکافتگی لب بالا یا شکافتگی هر دو لب دارد. (از اقرب الموارد). لب بالا شکافته. خرگوش لب. (یادداشت بخط مؤلف). || (ن تف) داناتر. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نعت تفضیلی از علم. (از اقرب الموارد). عالم تر. دانشمندتر. داننده تر. (یادداشت بخط مؤلف). - امثال: اعلم بمنبت القصیص؛ فالمعنی انه عارف بموضع حاجته. اعلم من دعی. اعلم من دغفل. (از مجمع الامثال میدانی). - مجتهد اعلم؛ فقیه مجتهد که دانشمندتر بود از دیگر فقیهان معاصر زندهٔ خویش. در میان فقیهان اختلاف است که افراد غیرمجتهد باید از مجتهد حی اعلم تقلید کنند یا تقلید از مجتهد حی کفایت میکند اعلم باشد یا نباشد. و مشهور میان متأخران آن است که باید از مجتهد حی اعلم تقلید کرد. - واللََّه اعلم؛ خدای داناتر است : بکار امروز تخم نیکنامی که فردا بدروی واللََّه اعلم.سعدی. || (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ اَ لَ ] (اِخ) نام کورهٔ بزرگی است بین همدان و زنجان از نواحی جبال که فارسیان آنرا «المرا» بفتح الف و لام خوانند، و نویسندگان آن را به صورت «اعلم» ضبط کنند و قصبهٔ (مرکز) این کوره «درگزین» است. و بزرگانی در سیاست و علم از آن برخاسته اند. (از معجم البلدان). چهارم [ از نواحی همدان ] اعلم سی وپنج پاره دیه است رشوند و ادمان و استوزن و نوار و فرو که معظم قرای آن ناحیه است. (نزهة القلوب ج ۳ ص ۷۲).[ اَ لَ ] (اِخ) ابراهیم بن قاسم بطلیوسی نحوی مکنی به ابواسحاق. از شاعران و ادباء بود. وی نحو را نزد هذیل استاد مشهور علم نحو فراگرفت. درگذشت او را بسال ۶۴۲ و یا ۶۴۶ هـ . ق. نوشته اند. (از روضات الجنات ص ۴۸).[ اَ لَ ] (اِخ) یوسف بن سلیمان مکنی به ابوالحجاج. از مشاهیر علماء نحو بوده است. رجوع به ابوالحجاج و یوسف در همین لغت نامه و قاموس الاعلام ترکی و روضات الجنات ص ۴۸ شود.[ اَ لَ ] (اِخ) یوسف بن سلیمان مکنی به ابوالحجاج. از مشاهیر علماء نحو بوده است. رجوع به ابوالحجاج و یوسف در همین لغت نامه و قاموس الاعلام ترکی و روضات الجنات ص ۴۸ شود.
کلمات همقافیه با «اعلم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر