معنی اعظم
9 بازدید
[ اَ ظَ ] (ع ن تف) بزرگ یا بزرگتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بزرگوارتر. سترگتر. عظیم تر. کلانتر. (یادداشت بخط مؤلف). || بزرگ. (ناظم الاطباء). از القاب سلاطین و پادشاهان که بعد از کلمهٔ «سلطان» یا «شاهنشاه» بر سکه ها نقش میکردند. مؤلف النقود العربیة آرد: سلطان، هو اسم اعظم الرتب و ینقش وحده او ینقش... السلطان الشهید، او الاعظم. (النقود العربیه ص ۱۳۴). همو گوید: شاهنشاه و هو لقب بنی بویه من العجم و السلجوقیة و قد یضم الیه «الاعظم». (النقود العربیه ص ۱۳۵): اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا.سعدی. - اتابک اعظم؛ از القاب امراء و پادشاهان : اتابک اعظم، شهنشاه معظم. (گلستان). - اسم اعظم؛ نام مهین خداوند. نام بزرگ الهی که از خلق نهان است. (یادداشت بخط مؤلف): چون صبح آدم همدمش ملک خلافت ز آدمش هم بود اسم اعظمش هم علم اسما داشته. خاقانی. تا تو نیز از خلق پنهانی همی لیلةالقدری و اسم اعظمی.مولوی. دلهای خسته را بکرم مرهمی فرست ای اسم اعظمت در گنجینهٔ شفا.سعدی. بر جان عزیزت آفرین باد بر جسم شریفت اسم اعظم.سعدی. - اعظم سلاطین؛ بزرگترین پادشاهان. (ناظم الاطباء). - چرخ اعظم؛ فلک اعظم. فلک الافلاک. بزرگترین آسمان : برآرم پر و برپرم کآشیانه به از قبهٔ چرخ اعظم ندارم.خاقانی. - خواجهٔ اعظم؛ خواجهٔ بزرگ. وزیر بزرگ : ور خواجهٔ اعظم قدحی کهتر خواهد حقا که میش مه دهی و هم قدحش مه. منوچهری. - دریای اعظم؛ دریای بزرگ. اقیانوس کبیر: چنین خواندم که در دریای اعظم بگردابی درافتادند با هم.سعدی. - سلطان اعظم؛ پادشاه بزرگ. (ناظم الاطباء): سوگند خورد که سلطان اعظم از این حال هیچ خبری ندارد. (تاریخ بیهقی ص ۵۹۷). گفتند دیر است در آرزوی آنند که رعیت سلطان اعظم... باشند. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۸). سلطان اعظم آنکه به تیغ بنفشه فام اندر دل مخالف دین شد بنفشه کار.خاقانی. - شهراللََّه الاعظم؛ ماه رمضان. (یادداشت بخط مؤلف). - صدراعظم؛ لقب شخص اول دولت که بزرگتر و مهین تر از همهٔ دستوران بود و بر همهٔ آنان فرمانروا باشد. (ناظم الاطباء). - صنم اعظم؛ بت بزرگ : اهل ضد آنرا مخزنهٔ صنم اعظم ساخته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۴). - فلک اعظم؛ چرخ اعظم. فلک الافلاک. فلک اطلس. بزرگترین آسمان. (از یادداشتهای مؤلف). - قدوهٔ اعظم؛ پیشوای بزرگ : چون بدو نامه کنم بر سرش از خط ملک قدوهٔ اعظم عنوان بخراسان یابم.خاقانی. - ماه اعظم؛ ماه رمضان. شهراللََّه اعظم. (از یادداشتهای مؤلف): شعر سلکی است ورا واسطه مدح تو بزرگ سال سلکی است ورا واسطه ماه اعظم. سوزنی. - وزیر اعظم؛ وزیری که از همهٔ وزراء برتر و در نزد پادشاه مقرب تر باشد. (ناظم الاطباء). || (اِخ) نام کوهی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ اَ ظُ ] (ع اِ) جِ عَظم، بمعنی استخوان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جِ عَظم، بمعنی استخوان جانداران که گوشت بر آن باشد. (از اقرب الموارد). عِظام. عِظامَه که هاء کلمهٔ اخیر برای تأنیث جمع است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): ز نعت چربدستیهات اَعْظُم چو روغن گشت و بر پیراهن افتاد. قوامی رازی (دیوان ص ۲۱). - سبعة اعظم؛ ای اعضاء. (منتهی الارب).[ اَ ظَ ] (اِخ) امام... ابوحنیفه نعمان بن ثابت. متوفی بسال ۱۵۰ هـ . ق. امام مذهب حنفی. رجوع به ابوحنیفه نعمان بن ثابت شود.[ اَ ظَ ] (اِخ) (دریای...) دریای عمان و دریای حبشه و دریای قلزم از دریای اعظم است. (حدود العالم). و جنوب کرمان دریای اعظم است. (حدود العالم).[ اَ ظَ ] (اِخ) علیخان. از شعرای دورهٔ صفویه و منسوب به شاه طهماسب بوده است. این بیت از اوست: نظر به روی تو خورشید ناگهان انداخت کلاه خویش ز شادی بر آسمان انداخت. (از قاموس الاعلام ترکی).[ اَ ظَ ] (اِخ) علی قلیخان. از شعرای عصر صفوی و از بزرگان امرای شاه عباس بوده و دیوان مرتبی داشته است. این بیت از اوست: گر فلک را بمن سر جنگ است عرصه پیدا کند جهان تنگ است. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «اعظم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ظم» برای سرودن شعر