معنی اعظام
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) بزرگ کردن و بزرگ داشتن. (غیاث اللغات). بزرگ گردانیدن. بزرگ داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). عظمت گذاشتن و بزرگ داشتن کسی را. (از اقرب الموارد). || ببزرگی صفت کردن. بزرگ دیدن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بزرگ شمردن و بزرگ دیدن کسی را. (از اقرب الموارد). || (اِ) در اصطلاح علمای هندسه، نامی است برای جذر ذوالاسمین رابع. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به کتاب مزبور ذیل کلمهٔ اسم شود. || بزرگ شدن امری: اعظم الامر؛ بمعنی عظم. (از اقرب الموارد). || استخوان خورانیدن سگ را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). استخوان بغذا به سگ دادن. (از اقرب الموارد). || و مایعظمنی ان افعل کذا؛ ای مایهولنی. (اساس از اقرب الموارد). || توقیر. احترام. تعظیم و ستایش. (ناظم الاطباء). بزرگ داشت. (یادداشت بخط مؤلف).[ اَ ] (ع اِ) جِ عظم (در خردی و بزرگی ستاره ها)، یعنی اقدار. - اعظام کواکب؛ اقدار ستارگان از شش عظم یا قدر. (یادداشت بخط مؤلف)[ اَ ] (اِخ) نام جایی است که در ابیات زیر آمده است: فقد قدمت آیاتها و تنکرت لما مر من ریح و اوطف مرهم تأملت من آیاتها بعد اهلها باطراف اعظام فاذناب ازنم. کثیر (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «اعظام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر