معنی اعرنکاس
5 بازدید
[ اِ رِ ] (ع مص) گرد آمدن و بر هم نشستن چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). انبوه شدن و بر روی هم آمدن و جمع گردیدن چیزی. (از اقرب الموارد). || سخت سیاه گردیدن موی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بشدت سیاه گردیدن موی، یقال: اعرنکس الشعر؛ اشتدّ سواده. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اعرنکاس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر