معنی اطفال
5 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ طِفْل. (ناظم الاطباء). جِ طفل، یعنی بچه. (مؤیدالفضلا). بچگان انسان: تا اطفال ایران علوم معاشیه نیاموزند ایران آباد نمی شود. (فرهنگ نظام). نوزادگان. (از منتهی الارب). کودکان. خردسالان. نوزادان. نوباوگان. کودکهای خرد و بچه ها بخصوص بچه های انسان. (ناظم الاطباء): حنجره و حلقشان ببرند ایشان نادره باشد گلو بریدن اطفال.منوچهری. گفتم که نماز از چه بر اطفال و مجانین واجب نشود تا نشود عقل مخیر. ناصرخسرو. نذر کردم که در مدت این فتنه و ایام این محنت جز در بیاض روز از خانه بیرون نیایم و پیش از طفل آفتاب بر سر اطفال روم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۸). همیشه در کرمش بوده ایم و در نعمت ز آستان مربی کجا روند اطفال؟سعدی. اطفال عزیز نازپرورد از دست تو دست بر خدایند. سعدی (صاحبیه). || جِ طِفْل، بمعنی صغیر از هر چیز: هو یسعی لی فی اطفال الحوائج؛ یعنی در نیازهای خُرد و از این معنی است: الّا ان یعرّج بی طفل؛ یعنی نیاز اندک همچون: آتش روشن کردن یا خوردن خوراک یا برآوردن حاجت. (از اقرب الموارد). رجوع به طِفْل شود.[ اِ ] (ع مص) بابچه شدن. (تاج المصادر بیهقی). دارای بچهٔ خرد شدن. (از اقرب الموارد). اطفال زن و جانور ماده؛ کودک نوزاد نهادن. (از متن اللغة). || به شبانگاه درآمدن. (منتهی الارب). در شبانگاه درآمدن. (ناظم الاطباء). در طَفَل درآمدن، و طفل بمعنی تاریکی است. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). اطفال قوم؛ داخل شدن آنان در طَفَل. (از متن اللغة). رجوع به طَفَل شود. || سرخ گردیدن آفتاب نزدیک غروب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اطفال شمس؛ سرخ شدن آن نزدیک غروب. (از اقرب الموارد). نزدیک شدن خورشید به غروب. || اطفال سخن؛ اندیشیدن آن را. تدبر کردن در آن. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «اطفال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر