معنی اطفاف
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) اطفاف چیز برای کسی؛ بلند شدن برای وی و دست یافتن و پیدا و آشکار شدن برای گرفتن. نزدیک شدن آن به کسی و آماده گشتن. مشرف شدن. و ظاهر این است که اصل معنی ارتفاع است. (از متن اللغة). طَفّ. استطفاف. (متن اللغة). رجوع به مصادر مذکور شود. اطفاف بر چیزی؛ اشراف بر آن. (از اقرب الموارد). و خذ ما اطف؛ بمعنی خذ ما طف؛ یعنی بگیر آنچه نزدیک تو رسید و آسان شد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || اطفاف کسی را دیگری؛ توانا و قادر گردانیدن وی را بر چیزی. (از اقرب الموارد). در منتهی الارب و ناظم الاطباء، معانی: آگاه گردیدن و نزدیک شدن از معنی مذکور در متن اللغة و اقرب الموارد گرفته شده است. || اطفاف کیل؛ با طفاف پر کردن پیمانه را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). پیمانه را به طفاف آن رساندن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). پر کردن پیمانه. (تاج المصادر بیهقی). || اطفاف ظرف؛ پر کردن آن را تا برابر بالای آن باشد. (از متن اللغة). || اطفاف ناقه؛ بچهٔ ناتمام زادن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || اطفاف بر کسی بسنگ؛ فراگرفتن وی را بدان. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء)؛ برداشتن سنگ را برای انداختن به وی. (از اقرب الموارد)؛ گرفتن وی را بسنگ. (از متن اللغة). || اطفاف امر؛ فهمیدن کار را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). اطفاف فلان به کار؛ زیرک شدن و دانا گشتن بدان. (از اقرب الموارد). اطفاف به فلان؛ دانا شدن به وی و آهنگ کردن فریفتن وی. (از متن اللغة). || فریفتن. (تاج المصادر بیهقی). اطفاف به کسی؛ ارادهٔ فریب او کردن. || اطفاف بر کسی؛ فروگرفتن وی را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)؛ وی را فروگرفتن و بردن. || اطفاف شمشیر به کسی؛ فرودآوردن شمشیر بر وی و زدن بدان او را. (از متن اللغة). اطفاف شمشیر و جز آن به کسی؛ فروآوردن آن را به وی. (از اقرب الموارد). || اطفاف استره به بینی کسی؛ نزدیک کردن استره را بدان و بریدن آن را. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اطفاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر