معنی اطفاء
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) (از «طف ء») اطفاء آتش؛ فرونشاندن آن تا سرد شود. (از متن اللغة). از میان بردن لهیب آتش و خاموش کردن آن. (از اقرب الموارد). فرونشاندن آتش را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فروکشتن آتش و چراغ. (مجمل اللغة) (ترجمان تهذیب عادل بن علی ص ۱۴). فروکشتن آتش. (زوزنی). کشتن آتش و کشتن چراغ. (از منتخب) (غیاث اللغات). کشتن چراغ و فرونشاندن آتش . و با لفظ کردن مستعمل. (از آنندراج). خاموش کردن آتش و چراغ و امثال آن. (فرهنگ نظام). اخماد. بنشاندن آتش : در اطفای آن جمره و تسکین فتنه آثار مأثور و مساعی مشکور نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۷). - اطفاء آتش. رجوع به اطفای آتش شود. - اطفاء چراغ. رجوع به اطفای چراغ شود. - اطفاء حرارت. رجوع به اطفای حرارت شود. - اطفاء سراج. رجوع به اطفای سراج شود. - اطفاء عطش. رجوع به اطفای عطش شود. - اطفاء عطش کردن. رجوع به اطفای عطش کردن شود. - اطفاء کردن؛ خاموش کردن. بنشاندن. فرونشاندن. رجوع به اطفاء شود. - اطفاء نار. رجوع به اطفای نار شود. - اطفای آتش؛ خاموش کردن آتش. رجوع به اطفای نار شود. - اطفای چراغ؛ خاموش کردن چراغ. رجوع به اطفای سراج و اطفاء شود. - اطفای حرارت ؛ فرونشاندن گرما: مرگ اطفای حرارت نکند عاشق را سنگ آتش بهمان آتش خود در دریاست. واله هروی (از آنندراج). - اطفای سراج؛ فرونشاندن چراغ. خاموش کردن چراغ. کشتن چراغ. - اطفای عطش؛ نشاندن تشنگی. فرونشاندن عطش. - اطفای عطش کردن ؛ قطع عطش کردن. نشاندن تشنگی. رجوع به اطفای عطش شود. - اطفای نار؛ فرونشاندن آتش. کشتن آتش. خاموش کردن آتش. بنشاندن آتش. رجوع به اطفاء شود. || اطفاء فتنه و جنگ؛ فرونشاندن آن. تسکین دادن آن. (از اقرب الموارد). || مداومت دادن بر خوردن ماهی طافی . (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «اطفاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر