معنی اطروش
5 بازدید
[ اُ ] (ع ص) کر. اصم. (از اقرب الموارد). گرانگوش. ج، اطارشة. (مهذب الاسماء). گران گوش، کذا فی التاج، و فی النصاب: اطروش؛ کر. (مؤید الفضلاء). بمعنی کر جزئی است یعنی کرگونه. (از انساب سمعانی). کر که به هندی بهرا گویند. (از شروح نصاب) (غیاث) (آنندراج). کسی که گوشش نمی شنود و نام دیگر فارسیش کر است. (فرهنگ نظام). رجل اطروش؛ مرد کر. (ناظم الاطباء).[ اُ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم موصلی. از محدثانی بوده که دربارهٔ اشعار فرزدق از وی دو بیت روایت شده است. مرزبانی در الموشح بدین سان نام وی را آورده است: عبداللََّه بن هارون شیرازی از یحیی بن علی از اطروش بن اسحاق بن ابراهیم موصلی از اسحاق خبر داد که گفت فرزدق دربارهٔ یزیدبن عبدالملک سروده است: مستقبلین شمال الشام تضربنا بحاصب کندیف القطن منثور علی عمائمنا تلقی و ارحلنا علی حراجف تزجی مخها ریر. و بموجب همین روایت ابوعبیده گفته است که عنبسةبن معد یا معدان الفیل این بیت را انتقاد کرده و بر ترکیب «مخها ریر» عیب گرفته است. (از موشح مرزبانی ص ۱۰۰).[ اُ ] (اِخ) ابوالقاسم علوی اطروش. نزیل استراباد و از افاضل علویان و اعیان اهل ادب بود. وی به قاضی ابوالحسن علی بن عبدالعزیز نامه ای نوشت که مشتمل بر نظم و نثر بود. ثعالبی نسخهٔ نامهٔ مذکور را در یتیمةالدهر نقل کرده که در حدود یک صفحه است، از جملهٔ ابیاتی که در نامهٔ مزبور آمده قصیده ای مشتمل بر ۸ بیت است که مطلع آن این است: یا وافر العلم و الانعام و المنن و وافر العرض غیر الشحم و السمن. و این ابیات را دربارهٔ برخی از رئیسان جرجان سروده است: خلیلی فرا من الدهخذا خذا حذرا من وداده خذا یکنی بسعد و نحسا حذا و کل الخلائق منه کذا. (از یتیمةالدهر ج ۳ صص ۲۷۸ -۲۸۰).[ اُ ] (اِخ) احمدبن یحیی بن سهل بن السدی الطائی المنبجی الشاعر المقری النحوی الاطروش، مکنی به ابوالحسن. رجوع به احمد شود.[ اُ ] (اِخ) (۲۳۰ -۳۰۴ هـ . ق. / ۸۴۵ -۹۱۷ م.) حسن بن علی بن حسن بن علی بن عمربن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب حسینی، هاشمی (ابومحمد الناصر الکبیر الاطروش). سومین ملک دولت عربی در طبرستان بود و در تفسیر و کلام و فقه و حدیث و ادب و تاریخ و لغت و شعر دست داشت. در ماه شعبان درگذشت. او راست تصانیف بسیاری که از آنجمله است: تفسیر در دو مجلد. کتابی در امامت. کتاب طلاق. کتاب سیر. کتاب بساط در علم کلام. (از معجم المؤلفین ج ۳ ص ۲۵۲). و زرکلی در ذیل عنوان الناصر العلوی دربارهٔ تاریخ تولد و وفات وی آرد: در ۲۲۵ هـ . ق. / ۸۴۰ م. به جهان آمد و در ۳۰۴ هـ . ق. / ۹۱۷ م. درگذشت. وی شیخ و عالم طالبیان بود. شیعیان زیدی و امامی در صفت امامت وی همرای بودند و دوستدار وی بشمار میرفتند. پس از کشته شدن محمدبن زید سلف خویش به امارت رسید (۲۸۷ هـ . ق.) و چون طبرستان از زیر تسلط وی بیرون شده بود نتوانست در آنجا اقامت گزیند از اینرو ببلاد دیلم رفت و در آنجا سیزده سال اقامت کرد. مردم آن ناحیه مجوس بودند و گروه بسیاری از آنان به اسلام گرویدند و اطروش در آن بلاد مساجدی بنیان نهاد و مذهب زیدی را در میان آنان انتشار داد، آنگاه لشکری از مردم آن سامان فراهم آورد و آنرا به طبرستان کشید و بسال ۳۰۱ هـ . ق. بر آنجا استیلا یافت و به الناصر ملقب شد. وی را از اینرو اطروش می خوانند که بسبب اصابت شمشیری در نبردگاه بدو، کر شد. شاعری توانا بود و در فقه و دین علامه بشمار میرفت. سرانجام در طبرستان درگذشت. طبری گوید: مردم جهان کسی را همتای اطروش در دادگری و حسن سیرت و بپا داشتن حق ندیده اند. وی در تفسیر خود به هزار بیت از هزار قصیده استناد کرده است. و مؤلف الدر الفاخر آورده است: قریب دوهزار تن از مردم دیلم و گیل و جز آنان بر دست وی به اسلام گرویدند و گویند تألیفات وی بیش از سیصد کتاب بوده است. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۲ ص ۲۱۶). و در اعلام المنجد آمده است: در مدینه تولد یافت و به آمل (طبرستان) درگذشت. عالم و فقیه و سیاستمدار آزموده ای بود که در طبرستان فرمانروایی کرد. در نزد زیدیان و مردم یمن در زمرهٔ امامان است و وی را بنام الناصر الکبیر خوانند. وی اسلام را در میان ساکنان ساحل دریای خزر نشر داد. رجوع به حبیب السیر چ قدیم ج ۱ ص ۳۲۴ و ۳۲۵ و ۳۴۴ و روضات الجنات ص ۱۶۷ و تاریخ گزیده ص ۳۳۵ و الفهرست ابن ندیم و ابومحمد حسن و حسن علوی در همین لغت نامه و عیون الانباء ج ۱ ص ۳۲۰ شود.
کلمات همقافیه با «اطروش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر