معنی اطرار
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) اطرار فلان؛ اسقاط وی، گویند: ضربه فَأطَرَّ یده. (از اقرب الموارد). اطرّ یده فطرّت؛ سقطت. (متن اللغة). اطر اللََّه ید فلان و اطنها، فطرّت و طنّت؛ ای سقطت. و ضربه فأطَرَّ یده؛ ای قطعها و اندرها. (لسان العرب). اطرار دست کسی؛ بریدن و قطع کردن آن را. (ناظم الاطباء). جدا کردن دست کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). || انداختن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || اطرار چیزی؛ بریدن آن را. (از اقرب الموارد). بریدن. (منتهی الارب) (آنندراج). || اطرار کسی بر کاری؛ برانگیختن وی را. (از اقرب الموارد). اغراء کسی. (از لسان العرب) (از متن اللغة). || اطرار محبوب؛ ادلال وی. (از اقرب الموارد). ناز کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). گستاخی نمودن و ناز کردن. (ناظم الاطباء). ابن سکیت گوید: گویند: اطر یطر؛ اذا ادل؛ یعنی ناز کرد، گویند: جاء فلان مُطِرّاً؛ ای مستطیلاً مُدِلاًّ؛ یعنی آمد متکبرانه و بناز. (از لسان العرب). ادلال. (متن اللغة). || خوار نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج). || بردمیدن بروت کسی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || طرد کردن. راندن. اصمعی گوید: اطره یطره اطراراً؛ اذا طرده. اوس گوید: حتی اتیح له اخوقنص شهم یُطِرُّ ضواریاً کثبا.(از لسان العرب). طرد کردن کسی. (از متن اللغة). || اِترار. (لسان العرب). رجوع به اِترار شود. || بر کنارهٔ راه رفتن. (تاج المصادر بیهقی). || بر کنارهٔ رود رفتن. (زوزنی). و در مثل آمده است: اَطِرّی فانکِ ناعلة؛ ای خذی طُرَرَالوادی و اَدِلّی او اجمعی الابل ، فان علیکِ نعلین، یرید خشونة رجلها؛ یعنی درشت پای هستی هرجا می توانی رفت. قاله رجل لراعیة له کانت ترعی فی السهولة و تترک الحزونة. این مثل را نظر به توانایی مخاطب در وقت تحریض بر ارتکاب امر شدید استعمال کنند. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). صاحب تهذیب آرد: مثل را دربارهٔ جلادت مرد آرند و معنی آن است که بر امر سخت اقدام کن زیرا تو بر آن توانا هستی. و اصل مثل این است که مردی بزنی که چوپان وی بود و چارپایان را در زمینهای هموار میچرانید و زمینهای درشت و سخت را فرومی گذاشت گفت: اَطِرّی؛ یعنی اَطْرار وادی یا کناره های آن را بگیر، چه ناعلی یعنی ترا نعلین است... و جوهری گوید مقصود از نعلین درشتی پوست پاهاست. (از لسان العرب).[ اَ ] (ع اِ) جِ طُرّ. نواحی رود و نواحی بلاد و طریق. و در تهذیب آمده است که اطرار جِ طُرّة است و طرهٔ هر چیز ناحیهٔ آن باشد و طرهٔ نهر و وادی کنار آن و اطرار بلاد اطراف آن است. (از لسان العرب). رجوع به طُرّ و طُرّة شود. اطرار بلاد؛ اطراف آن: هو یحمی اطرارالشام. مفرد آن طُرّ است. (از اقرب الموارد).[ اُ ] (اِخ) نام شهر استوار و ولایت پهناوری است در اول حدود ترکستان در ماوراءالنهر بر کنار سیحون نزدیک فاراب، و برخی آنرا اترار گویند. (از معجم البلدان). و صاحب قاموس الاعلام آرد: از نظر یاقوت نام شهر و سرزمینی است در ماوراءالنهر ترکستان در ساحل نهر سیحون و نزدیکی فاراب، و از نظر ابن اثیر و ابوالفدا اطرار نام دیگر فاراب است و هر دو یکی است. (از قاموس الاعلام ترکی). فاراب داخله. بدان سوی چاچ نزدیک بلاساغون. (ابن خلکان در شرح حال فارابی). حضرت. در ساحل شرقی رود سیحون. (یادداشت مؤلف). و صاحب روضات الجنات در ضمن شرح حال فارابی آرد: فاراب شهری است از بلاد مشرق که در این روزگار آن را اطرار بر وزن اشنان خوانند و چنانکه ابن خلکان آورده است شهر مزبور بالای چاچ نزدیک شهر بلاساغون است و یکی از پایتخت های شهرهای ترکستان بشمار می رود و آن را فاراب داخله گویند و آنان را فاراب خارجه نیز باشد و آن در اطراف بلاد فارس است. (از روضات الجنات ص ۷۱۲). رجوع به فاراب و اُترار شود.
کلمات همقافیه با «اطرار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر