معنی اطباق
5 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ طَبَق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان تهذیب عادل بن علی ص ۶۷) (متن اللغة). جِ طَبَق، تاه هر چیزی و پوشش آن. (آنندراج). تاه ها. طبقها. رجوع به طَبَق شود: و اطباق طاق رواق آن جلال بر صورتی پرداخته. (رشیدی). نامدی اوراق اطباق فلک هرگز تمام گر ضمیر او نکردی علم دین را دفتری. خواجوی کرمانی. - امثال: الدهر اطباق؛ یعنی روزگار حالات است. (از اقرب الموارد).[ اِ ] (ع مص) اجماع کردن بر کاری و فرازآمدن بر آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اتفاق کردن. (تاج المصادر بیهقی). اطباق قوم بر امر؛ اجماع کردن آنان. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || اطباق چیزی؛ پوشانیدن آن را. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). پوشانیدن کسی را. (ناظم الاطباء). چیزی پوشیدن. (آنندراج). || بسیار شدن ستاره ها و ظاهر گردیدن آنها. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بسیار شدن و پدید آمدن ستارگان. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || باریدن باران هفت روز پیوسته. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بر هم نهادن و پوشیدن توبرتو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مُطْبَق گرداندن چیزی. (از اقرب الموارد). || طبق برافکندن. (تاج المصادر بیهقی). || اطباق شب؛ تاریک شدن آن. || اطباق حُمّی ََ (تب) بر کسی؛ دوام یافتن آن در حالی که مطبقه باشد. (از اقرب الموارد). || ما اطبقه؛ کدام چیز دانا و بزرگ کرد او را؟ (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). ما اَطْبَقَ فلاناً؛ یعنی چه چیز فلان را حاذق کرد؟ (از اقرب الموارد). - اطباق کردن؛ اجماع کردن. همرای شدن. اتفاق کردن : بر مقابله و مقاتله اتفاق کردند و بر منع و دفع اطباق. (جهانگشای جوینی). رجوع به اطباق شود. - حروف اطباقی یا مطبقه؛ عبارتند از صاد و ضاد و طا و ظا، چون هنگام تلفظ آنها زبان مُطْبَق شود. رجوع به حرف مطبق شود.
کلمات همقافیه با «اطباق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر