معنی اضم

معنی اضم

7 بازدید
[ اَ ضَ ] (ع مص) خشم گرفتن. (زوزنی). غضب کردن بر کسی. و ابن بری انشاد کرد: فرح بالخیر ان جاءهم و اذاما سئلوه اضموا. و عجاج گوید: و رأس اعداء شدید اَضَمُهْ. و در حدیث نجران آمده است: و اَضِمَ علیه اخوهُ کُرْزبن علقمة حتی اسلم. (از لسان العرب). خشم کردن بر کسی. (از معجم متن اللغة). خشم کردن بر کسی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || نهان کردن کینه و حسد را. (از معجم متن اللغة). نهان کردن کینه ای را که نتوان اجرا کرد. در حدیثی دیگر آمده است: فاضموا علیه. (از لسان العرب). کینه داشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ اَ ] (ع مص) خصومت کردن با کسی. (از لسان العرب). خصومت کردن با کسی و آزار کردن وی را. (از معجم متن اللغة). رنج رسانیدن گرفتن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || مائل شدن شتر نر بسوی شُوَّل و راندن و گزیدن گرفتن آن را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اضم فحل به شُوَّل؛ مایل شدن بدان و راندن و گزیدن آن را و همچنین است اضم مرد به اهل خود. (از لسان العرب) (از معجم متن اللغة).
[ اَ ضَ ] (ع اِ) غضب. حِقد و حسد. (معجم متن اللغة). حِقد و حسد و غضب. ج، اَضَمات. ابن بری گفت : و باکرا الصید بحَدٍّ و اضم لن یرجعا او یخضبا صیداً بدم. (از لسان العرب). حقد و حسد و غضب. (ذیل اقرب الموارد) (قطر المحیط). کینه و حسد و خشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
[ اَ ضِ ] (ع ص) خصومت رسیده. اذیت رسیده. (از لسان العرب).
[ اِ ضَ ] (اِخ) زمینی که در آن مدینهٔ منوره واقع شده. (منتهی الارب) (آنندراج). وادی بزرگی است در حجاز و تا لب دریا امتداد دارد و مدینهٔ منوره در بین همین وادی واقع شده است. (از قاموس الاعلام ترکی). وادیی که در آن مدینهٔ منوره است، از نزدیک مدینه قناة خوانده می شود و از بالای آن نزدیک سد شظاة و آنگاه آنچه پایین تر از آن است اضم نامیده شود. (از معجم متن اللغة). و یاقوت آرد: سید عُلَیّ گفت: اضم وادیی است به کوههای تهامه که مدینه در آن واقع است. و از نزدیک مدینه آن را قناة خوانند و از بالای آن نزدیک سُدّ شظاة و از نزدیک شظاة تا پایین بسوی دریا اضم است. سلامةبن جندل گفت: یا دار اسماء بالعلیاء من اضم بین الدکادک من قوّ فمعصوب کانت لها مرّة داراً فغیّرها مرّ الریاحی بسافی الترب مجلوب. ابن سکیت گفت: اضم وادیی است که حجاز را می شکافد تا بدریا می ریزد و بالای اضم قناة است که از نزدیک مدینه می گذرد.
[ اِ ضَ ] (اِخ) گفته اند: اضم وادیی است ازآنِ اشجع و جهینة. (از معجم البلدان).
[ اِ ضَ ] (اِخ) موضعی است. نابغه گوید: واحتلّت الشرع فالاجراع من اضما. (از لسان العرب). و از آنجا براه عباثر به ینبع روند. (یادداشت مؤلف).
[ اِ ضَ ] (اِخ) نام کوهی است. (منتهی الارب) (آنندراج). نام کوهی است. راجز گفت: نظرت والعین مبینةالتّهم الی سنا نار وقودها الرّتم شُبّت بأعلی عاندین من اضم. ابن بری گفت و گاه غیرمنصرف آید، و این بیت نابغه را شاهد آورده: واحتلت الشرع فالاجراع من اضما. و در بعض احادیث نام اضم آمده است. (از لسان العرب). کوهی است میان یمامه و ضریه. (از نصر) (از معجم البلدان). - بطن اضم؛ در میان ذی خُشُب و ذی المروة بر سه برید یا منزل از مدینه است. (از امتاع الاسماع ص ۳۵۶). و رجوع به ص ۴۱۴ و فهرست تاریخ اسلام شود. - ذواضم؛ آبی است میان مکه و یمامه. (از معجم متن اللغة). رجوع به ذواضم و معجم البلدان (ذیل اضم) شود. - یوم اضم؛ یکی از جنگهای عرب است. (از معجم البلدان). رجوع به یوم شود.

کلمات هم‌قافیه با «اضم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ضم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید