معنی اصناق
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) عزیمت کردن بر کاری و ثبات ورزیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اصناق بر کاری؛ اصرار بر آن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || نیکو کردن خدمت شتران را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || اصناق در مال خویش؛ قیام کردن بنیکویی در آن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || اصناق عرق مرد را؛ او را گندیده بغل کردن. (از اقرب الموارد).[ اَ ] (ع اِ) جِ صَنَق، بمعنی حلقهٔ چوبین که در سر ریسمان بود. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اصناق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر