معنی اصف
6 بازدید
[ اَ صَ ] (ع اِ) بمعنی کَبَر که ثمرهٔ نباتی است از سپیاری درازتر و مزهٔ آن ترش. (از شروح نصاب و کنز) (غیاث) (آنندراج). نباتی که آنرا کبر گویند: معنی از اشتقاق دور افتاد کز صلف کبر و از اصف کبر است. خاقانی (از جهانگیری). کور. کبر. (مهذب الاسماء). میوه ایست که ازو آچار سازند. و جوالیقی آرد: ابوبکر گفته است و گمان میکنم کَبَر معرب است و نام آن بعربی اصف است. (المعرب ص ۲۹۳). و احمد محمد شاکر در حاشیهٔ آن آرد: چنین نصی را در الجمهرة نیافتم ولی در «۳:۲۷۰» آن چنین است: اصف درختی است که آنرا کبر نامند و اهل نجد آنرا بنام شَفَلَّح خوانند. و نزدیک به همین معنی نیز در «۳:۳۲۹» جمهره آمده است. (حاشیهٔ المعرب همان صفحه). نام درختی است که در شکاف سنگها روید. (از دزی ج ۱ ص ۲۶). ثمر کبر. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۵۱). لغتی است در لصف که بمعنی کبر است. رجوع به کبر شود. (از مفردات ابن البیطار). بپارسی کبر گویند، گرم و خشکست در سیوم، چون پوست بیخش را بکوبند و بپزند و با سرکه سرشته بر خنازیر طلا کنند سودمند آید و چون بسرکه سوده بر کلف و بهق سفید مالند نفع رساند. (تحفهٔ حکیم مؤمن). ابوحنیفه گوید اصف کبر را گویند. ازهری گوید چیزیست که در بیابانها در مواضع نمناک روید و بیخ او چوب بود و او را شاخها بسیار بود و بر شاخهای او خارهای کج بود و بر زمین منفرش شود و برگ او مشابه برگ زیتون بود و چون بزرگ شود سفید شود و چون گل او بریزد اصف ازو پدید آید و چون رسیده شود شکافته شود و در میان او دانهای سرخ پدید آید و او را برومی بلباسی گویند و ایپولوپوس گویند... و بپارسی او را کبر گویند و بیخ او با میوهٔ او در منفعت مساوی باشد. (از ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان). اصل الکبر است و گفته شد. (اختیارات بدیعی). در فهرست مخزن الادویه و برخی از فیشهایی که مأخذ آنها معلوم نشد نیز اصف را بیخ کبر نوشته اند و برخی متذکر شده اند که بیخ کبر را لصف گویند و داود ضریر انطاکی آرد: میوهٔ کبر است. (تذکرهٔ داود ص ۵۱). || نام یکی از ابزارهای موسیقی است. (دزی ج ۱ ص ۲۶).
کلمات همقافیه با «اصف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صف» برای سرودن شعر