معنی اصطکاک
6 بازدید
[ اِ طِ ] (ع مص) زانو بر زانو زدن از سستی و ناتوانی در رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اصطکاک دو زانو و دو عُرْقوب کسی؛ مضطرب شدن آنها و خوردن یکی از آنها بر دیگری هنگام راه رفتن. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || همدیگر مقاتله کردن، یقال: اصطکّوا بالسیوف؛ ای تضاربوا بها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اصطکاک قوم به شمشیرها؛ به یکدیگر زدن آنان شمشیرها را. (از اقرب الموارد). || بهم واکوفته شدن. (تاج المصادر بیهقی). بهم واکوفتن. (زوزنی) (منتخب) (آنندراج) (غیاث). بهم زدن و کوفتن دو چیز. بهم خوردن. بهم ساییدن. || آواز بر یکدیگر کوفتن دو چیز سخت. (از کنز) (از لطایف) (آنندراج) (غیاث). آوازی که از کوفتن دو چیز سخت بهم پیدا شود. (فرهنگ نظام): مرا از طبع سنگین آنچه زاید صدای اصطکاک آن سفالست.انوری. و از اصطکاک اجرام ثقیل دست آس در فضای خانه صورت رعد ظاهر میگشت. (سندبادنامه ص ۹۶). مسامع هوا از اصطکاک مقارعات پرمشغله گردانیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۶۵). تا کف دریا نیاید سوی خاک کاصل او آمد بود از اصطکاک. مولوی (مثنوی). || گیراندن. (لغت خطی). || مالش . (لغات فرهنگستان).
کلمات همقافیه با «اصطکاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر