معنی اصطم
4 بازدید
[ اُ طُم م ] (ع اِ) اصطمة. اسطم. اسطمه. مجتمع دریا و معظم هر چیز. (حاشیهٔ المعرب جوالیقی). || و گویند: وی در اسطمهٔ قوم خویش است؛ یعنی در وسط ایشان و از اشراف و برگزیدگان آنانست. و صاحب اللسان (۱۳ : ۱۸) عبارت شمر را که گفته است صاد و طا در کلمهٔ عرب با هم گرد نیاید چنین نقل کرده است: صاد و طا در صراط و اصطبل و اصطمه آمده است و اصل همهٔ آنها سین است. (از حاشیهٔ المعرب ص ۴۴). و رجوع به اصطمه شود.
کلمات همقافیه با «اصطم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طم» برای سرودن شعر