معنی اصطلام
6 بازدید
[ اِ طِ ] (ع مص) از بیخ برکندن چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). از بن برکندن. (تاج المصادر بیهقی). استیصال. (اقرب الموارد): گفت [ عبداللََّه زبیر ] ... کنا اهل بیت من العرب اصطلمنا عن آخرنا و ماصحبنا عاراً. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۸). || در تداول صوفیان، عبارت از وله غالب بر قلب است و آن نزدیک به هیمان است، کذا فی اصطلاحات الصوفیة. (از کشاف اصطلاحات الفنون). گونه ای وله است که بر دل وارد آید چنانکه در زیر قدرت و سلطهٔ آن آرامش حاصل شود. (از تعریفات اصطلاحات صوفیه). و هجویری آرد: اصطلام تجلیات حق بود که بکلیت بنده را مقهور خود گرداند به امتحان لطف اندر نفی ارادتش، و قلب ممتحن و قلب مصطلم هر دو به یک معنی باشد، جز آنکه اصطلام اخص و ارق امتحان است اندر جریان عبارات اهل این طریقت. (کشف المحجوب هجویری چ قویم ص ۳۳۷). و رجوع به هیمان شود.
کلمات همقافیه با «اصطلام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر