معنی اصر
7 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) اِصْر. اُصْر. عهد. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (آنندراج). پیمان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زنهار. (مهذب الاسماء): {/Bوَ أَخَذْتُمْ عَلی ََ ذََلِکُمْ إِصْرِی . ۲۶-۳۰۳:۸۱/}(قرآن ۳/۸۱)؛ و عهد من بستدید بر آن. || بار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گرانی. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۲) (مهذب الاسماء). سنگینی. ثقل. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بار گران: {/Bوَ لاََ تَحْمِلْ عَلَیْنََا إِصْراً. ۲۲-۲۶۲:۲۸۶/}(قرآن ۲/۲۸۶)؛ و بار مکن بر ما بار گرانی را.{/B وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ . ۲۸-۳۱۷:۱۵۷/}(قرآن ۷/۱۵۷)؛ و فرومی نهد از ایشان بار گرانشان را. اصار. (قطر المحیط). رجوع به اصار شود. || گناه. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). ذنب. و اصل آن ثقیل است. (قطر المحیط). ذنب. (اقرب الموارد). ج، آصار. (مهذب الاسماء). ج، آصار، اِصران. (ناظم الاطباء).[ اَ ] (ع مص) شکستن. (منتهی الارب) (قطر المحیط) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی) (ناظم الاطباء). اصر چیزی؛ شکستن آنرا. (از اقرب الموارد). || مایل کردن. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). میل دادن. (آنندراج). اصر کسی بر دیگری؛ مایل گردانیدن او را نسبت به دیگری. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || اصار ساختن برای خیمه. (منتهی الارب). اصار ساختن برای خانه. (آنندراج) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). رجوع به اِصار شود. || بازداشتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ناظم الاطباء). اصر کسی را؛ حبس کردن او را. (قطر المحیط).[ اِ ] (ع اِ) آنچه مایل گرداند ترا به چیزی. (از منتهی الارب). آصرة، یعنی آنچه مایل گرداند شخص را به چیزی. (ناظم الاطباء). رجوع به آصرة شود. || قسم که به طلاق زن یا به آزادی بنده و یا به نذر خدا خورده شود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سوگند یاد کردن برای طلاق یا آزاد کردن بنده یا نذر. (از قطر المحیط). || سوراخ گوش. ج، آصار، اِصران. (قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، اواصر. (قطر المحیط). و رجوع به اَصْر شود.[ اُ صُ ] (ع اِ) جِ اصار. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). رجوع به اصار شود.[ اُ ] (ع اِ) رجوع به اَصْر شود.[ اُ ] (ع اِ) رجوع به اَصْر شود.
کلمات همقافیه با «اصر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صر» برای سرودن شعر