معنی اصبغ
6 بازدید
[ اَ بَ ] (ع ص، اِ) سیل بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج). بزرگترین سیلها. (قطر المحیط). || کسی که در وقت زدنش در جامه ریده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). کسی که هرگاه زده شود در جامهٔ خود حدث کند. (از قطر المحیط). || گل و لای تُنُک سیاه. || مرغ سپیددم. (منتهی الارب) (آنندراج). پرندهٔ سپیددم. (از قطر المحیط). || اسب سپیدپیشانی یا سپید اطراف گوش یا سفید فش یا دم. (منتهی الارب) (آنندراج). اسب سپیدپنجه و اسبی که همهٔ دنبالش سپید باشد. (مؤید الفضلاء). اسب سپیدپیشانی یا اسبی که کناره های گوش آن سپید باشد. مؤنث: صَبْغاء. ج، صُبْغ. (قطر المحیط).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن حجربن سعد همدانی. پیامبر (ص) را درک کرد و چون برادر وی یزیدبن حجر بر دست معاذ در حیات پیامبر (ص) اسلام آورد، در خشم شد و در راه معاذبن جبل نشست تا او را بکشد ولی در این راه توفیق نیافت. آنگاه مسلمانی گزید و در زمرهٔ نیکان درآمد. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۱۱).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن خلیل قرطبی. از یحیی بن یحیی لیثی روایت کرد. ابن فرضی گوید: متهم به دروغ است و شیخ مالکیان ابوعمرو سعدی به من خبر داد که شنیده است اصبغ گفته است: اگر در میان کتب من سر خنزیر باشد بهتر است تا تصنیفی ازآنِ ابوبکربن ابی شیبة... و این را با اسناد بدینسان هم آورده اند: اگر در تابوت من سر خنزیر باشد بهتر است تا مسند ابن ابی شیبه. وی بسال ۲۷۲ هـ . ق. درگذشت. (لسان المیزان ج ۱ ص ۴۵۸). و رجوع به همان صفحه و ص ۴۵۹ شود.[ اَ بَ ] (اِخ) ابن دحیة. از رشدین بن سعد خبر منکری روایت کرد ولی رشدین سست است و اصبغ از وی قوی تر است. (از لسان المیزان ج ۱ ص ۴۵۹).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن زید. محدث و مولای عمروبن حریث بود. (منتهی الارب) (آنندراج). کنیت وی ابوعبداللََّه و تابعی بود. و رجوع به ابوعبداللََّه در همین لغت نامه شود.[ اَ بَ ] (اِخ) ابن سفیان کلبی. ابن معین گفت او را نمیشناسم و ازدی گفت مجهول است، از عبدالعزیزبن مروان چیزی روایت دارد -انتهی. عقیلی گفت: از عبدالعزیزبن مروان از ابوهریره از سلمان روایت کرد، گفت از پیامبر (ص) پرسیدم: ای رسول خدا! خداوند پیغمبری نفرستاد جز اینکه آشکار شد کسی که پس از او خواهد آمد، آیا پیامبر پس از تو معلوم هست؟ گفت: آری! علی بن ابی طالب. محمدبن حمید از سلمةبن فضل از ابن اسحاق از حکیم بن جبیر از حسن بن سفیان از اصبغ بن سفیان حدیث را به او روایت کرد. عقیلی گوید و حکیم سست است و حسن و اصبغ مجهول اند و جز در این حدیث شناخته نشده اند. و ابن عدی قول ابن معین را نقل کرده و گفته است او همچنان که گفته است مجهول و ناشناخته است و اهل یمن همچنان که گفته است از وی روایت کرده اند. (از لسان المیزان ج ۱ ص ۴۵۹).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز لیثی. از پدرش روایت کرد. مجهول است -انتهی. میمون بن عباس و پدرش عبدالعزیزبن مروان بن ایاس بن مالک از وی روایت دارند. (از لسان المیزان ج ۱ ص ۴۶۰). و زرکلی آرد: اصبغ بن عبدالعزیزبن مروان (؟ -۸۶ هـ . ق. / ۷۰۵ م.) یکی از امرای بنی امیه بود... و در اسکندریه در جوانی پیش از مرگ پدر درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۲۰).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن عمروبن ثعلبةبن حصن بن ضمضم کلبی. در دومةالجندل اسلام آورد و رئیس قومی از نصرانیان بود. (از امتاع الاسماع ص ۲۶۸). و ابن حجر آرد: وی بر دست عبدالرحمن عوف در دوران حیات پیامبر (ص) اسلام آورد و عبدالرحمن دختر وی تماخر را بفرمان پیامبر بزنی گرفت. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۱۱ شود.[ اَ بَ ] (اِخ) ابن فرج بن سعدبن نافع فقیه مالکی مصری، مکنی به ابوعبداللََّه. او در فقه شاگرد ابن ابی القاسم و ابن وهب و اشهب است و عبدالملک بن ماجشون در حق وی گفت که مصر مانندی برای اصبغ نیاورد. گفتند: حتی ابن القاسم؟ گفت: حتی ابن القاسم و او کاتب ابن وهب و جد او نافع آزادکردهٔ عبدالعزیزبن مروان بن الحکم الاموی والی مصر بود. و اصبغ بروز یک شنبه چهار روز از شوال ماندهٔ سال ۲۲۵ هـ . ق. درگذشت. و رجوع به عقدالفرید ج ۳ ص ۱۳۸ و ج ۵ ص ۲۰۹ و حلل السندسیه ج ۲ ص ۱۵۸ و تاریخ مصر ص ۱۳۵ و ۱۶۰ و تاریخ الخلفا ص ۲۲۶ و ۲۷۵، و ابوعبداللََّه در همین لغت نامه و ترجمهٔ مقدمهٔ ابن خلدون بقلم محمدِ پروین گنابادی ج ۲ ص ۹۲۵ و حاشیهٔ همان صفحه شود.[ اَ بَ ] (اِخ) ابن قاسم بن اصبغ. بسال ۳۶۳ هـ . ق. درگذشت. ابن صابر گوید در تاریخ وی محل نظر است. (از لسان المیزان ج ۱ ص ۴۶۰).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی منصور. خبر یافتیم وی روایت کرد که پیامبر (ص) گفت: هرگاه از من خبری برسد که پوست شما از آن بلرزد و دلهای شما از آن مشمئز شود، آنرا رد کنید. این خبر را عمروبن حارث از وی روایت کرد. بیهقی گفت: مجهول است. (از لسان المیزان ج ۱ ص ۴۶۰).[ اَ بَ ] (اِخ) ابن محمدبن شیخ مهدی، مکنی به ابوالقاسم. (۳۶۱ -۴۲۶ هـ . ق. / ۹۷۲ -۱۰۳۵ م.) از مردم غرناطه و از مفاخر اندلس بود. در علوم حساب و هندسه و هیأت و فلک و طب مهارت داشت. او راست: المدخل الی الهندسه. تفسیر کتاب اقلیدس و کتابی بزرگ در هندسه و کتابی در اصطرلاب و کامل در حساب هوائی و جز اینها. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۲۱). وی به ابوالسمح و ابوالقاسم و ابن السمح نیز معروف بود. و رجوع به ابوالسمح و ابوالقاسم و ابن السمح و عیون الانباء و قاموس الاعلام ج ۲ ص ۹۹۰ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۴۵ شود.[ اَ بَ ] (اِخ) ابن نباتة حنظلی کوفی. تابعی و از یاران علی (ع) بود. ابن ماجه حدیث او را که از علی (ع) آورده است تخریج کرده است. کنیت او ابوالقاسم بود. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۱۱ و عقدالفرید ج ۳ ص ۲۹۸ و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۵۵۸ شود.[ اَ بَ ] (اِخ) ابن یحیی. پزشک بود و در این صناعت بر دیگران تقدم داشت و بدان الناصر را خدمت کرد و برای او حب اَنیسون را بساخت. پیرمردی خوش رو بود و در نزد رؤسا احترام بسیار داشت. (از عیون الانباء ج ۲ ص ۴۵).[ اَ بَ ] (اِخ) ابوبکر شیبانی. از سدی روایت کرد. مجهول است و خبر منکری از سدی از عبد خیر از علی (ع) آورده است. رجوع به لسان المیزان ج ۱ ص ۴۶۰ شود.[ اَ بَ ] (اِخ) نام وادیی است در بحرین. (منتهی الارب) (معجم البلدان) (قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «اصبغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بغ» برای سرودن شعر