معنی واژه اشی
22 بازدید
[ اَ ] (اِخ) کلمهٔ اوستایی بمعنی فرشتهٔ توانگری و نمایندهٔ بخشایش ایزدی. (از فرهنگ ایران باستان ص ۱۰۱ و ۱۰۲ و ۲۴۵). و رجوع به یشتها ج ۲ ص ۱۷۹ و ۱۸۵ و فهرست لغات ج ۱ همان کتاب شود.[ اَشْ یْ ] (ع مص) اشی کلام؛ بربافتن سخن و بیاراستن آن بدروغ. (منتهی الارب). اختلاق. || مضطر شدن به چیزی: اشی الیه. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ اُ شی ی ] (ع اِ) سپیدی پیشانی اسب که غره نامندش. || سپیدی دست و پای اسب، یقال: فرس حَسَن الاشی. (منتهی الارب).[ اَ شی ی / اُ شی ی ] (ع اِ) سپیدی پیشانی اسب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ اُ شی ی ] (ع اِ) سپیدی ساق اسب. (ناظم الاطباء).[ اُ شَ ی ی ] (ع اِ مصغر) خرمابن خرد و کوچک. (ناظم الاطباء). || (اِخ) (وادی...) (مصغر اشاء) موضعی است در مغرب و در آن نخلستانست. (منتهی الارب). و یاقوت گوید: موضعی است به وشم و وشم وادیی است به یمامة که در آن نخلستانست و آن تصغیر اشاء است که بمعنی نخلهای خرد است و واحد آن اشاءة باشد. زیادبن منقذ تمیمی برادر مرار گوید: لا حبذا انت یا صنعاء من بلد و لا شعوب هویً منی و لا نقم و حبذا حین تمسی الریح باردةً وادی اشی و فتیان به هضم... (از معجم البلدان). و رجوع به معجم البلدان چ مصر ج ۱ ص ۲۶۶ شود.[ اُ شَ ی ی ] (اِخ) ابوعبید سکونی گوید: کسی که آهنگ کند از نباج به یمامه برود نخست از قریتین میگذرد سپس از آنجا به اُشَیّ میرود، و آن متعلق به عدی رباب است، و بقولی اشی متعلق به احمال بلعدویة است. (از معجم البلدان).