معنی اشپیختن
5 بازدید
[ اِ تَ ] (مص) شپیختن. اشپوختن. اشبوختن. پاشیدن اعم از آب و جز آن. گل نم زدن. ترشح کردن : چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته بانگ کنان تا سحر آب دهان ریخته ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته در سم اسبش براه لؤلؤ اشپیخته در دهن لاله باد ریخته و بیخته بیخته مشک سیاه، ریخته دُرّ ثمین. منوچهری. درویش خاککی است بیخته و آبکی بر آن اشپیخته نه پشت پا را از آن گردی و نه کف پا را از آن دردی. (خواجه عبداللََّه انصاری).
کلمات همقافیه با «اشپیختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر