معنی اشنودن
6 بازدید
[ اِ دَ / اُ دَ ] (مص) شنودن. شنیدن. (از برهان) (رشیدی) (آنندراج) (هفت قلزم) (شعوری) (فرهنگ نظام). گوش کردن. پذیرفتن. فرمان بردن. اطاعت کردن : گفتار تو بار است و کار برگست که اشنود چنین بار و برگ زیبا؟ ناصرخسرو. پروانه چو ذوق سوختن یافت نبود بشعاع شمع خشنود این حال عجب اگر نماید بشنو ز من ار توانی اشنود. شیخ فریدالدین عراقی (از جهانگیری) (از آنندراج) (از فرهنگ نظام). || درک کردن بوسیلهٔ حس شامّه. استشمام کردن. بوییدن : لیک آنرا که اشنود صاحب مشام بر خر سرگین پرست آن شد حرام. مولوی (مثنوی چ رمضانی دفتر ۵ ص ۲۹۴ بیت ۲).
کلمات همقافیه با «اشنودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر