معنی اشل
137 بازدید
[ اِ شِ ] (فرانسوی، اِ) حداقل حقوق قانونی رتبهٔ یک مستخدمین ادارات دولتی. لفظ مذکور از زبان فرانسوی اشل است. (فرهنگ نظام). این کلمه در زبان فرانسه بمعانی: نردبان، مقیاس (نقشه)، جدول، درجه و جز اینها است. و در تداول فارسی بمعنی یادکرده بکار میرود. پایه. (لغات فرهنگستان). - دون اشل؛ دون پایه. مستخدمی که رتبه ندارد و کمتر از اشل مستخدمان رسمی حقوق دریافت میکند. و رجوع به دون شود. || مقیاس. نرده. (فرهنگستان).[ اَ ] (ع اِ) گزی است مروج بصره. (منتهی الارب). یک نوع گز و ذرعی که در بصره معمول است. (ناظم الاطباء). نام پیمانش بصره است که بمقدار چهل دست باشد. (آنندراج). مؤلف تاریخ قم مینویسد: و نیر لابد است که بدانند که شصت گز زمین به ذراع هاشمیه که آن گزی است و دو دانگ گز است آن مقدار را بنزدیک اهل حساب و اصطلاح ایشان اشل گویند و اشل ده باب بود و بابی عبارت از شش گز و گزی عبارت از شش قبضه و قبضه عبارت از چهار انگشت. پس یک گز عبارت از ۲۴ انگشت باشد. (تاریخ قم ص ۱۰۹). و دزی ذیل این کلمه مینویسد: رجوع کنید به مجلهٔ خاورشناسان آلمان IIIVX ۶۹۵.[ اَ شَ ل ل ] (ع ص) رجل اشل؛ مرد تباه دست. مؤنث: شَلاّء. (منتهی الارب). شل دست. (تاج المصادر بیهقی). مردی که دست او شل باشد یعنی دست او تباه باشد و قیل خشک. (آنندراج). شل [ در دست ] . (زوزنی). هردودست تباه. چلاق. تباه و خشک شده [ دست ] . آنکه دستش خشکیده باشد. خشک دست. (مهذب الاسماء). اقطع . رجوع به اقطع شود: والشمس کالمرآة فی کف الاشل.[ اَ شَ ] (اِخ) کوهی است در مرزهای خراسان که در آن حکم بن عمرو غفاری غزا کرد. (از معجم البلدان). رجوع به مراصد الاطلاع شود. و کوهستان اشل در مرو خراسان بود. رجوع به شرح احوال رودکی ج ۱ ص ۲۳۷ و طبری ج ۶ ص ۱۴۰ و ابن اثیر چ ۱۲۹۰ ج ۳ ص ۲۰۲ شود.[ اَ شَ ل ل ] (اِخ) ازرقی بکری. از شاعران خوارج قرن اول هجری و از اخوان عمران بن حطان بود و در البیان و التبیین اشعاری به وی نسبت داده شده است. رجوع به البیان و التبیین ج ۱ ص ۴۹ و عمران بن حطان در الاصابة شود.
کلمات همقافیه با «اشل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شل» برای سرودن شعر