معنی اشعر
6 بازدید
[ اَ عَ ] (ع ص) بسیارموی اندام. (منتهی الارب). الکثیر الشعر الطویله. مؤنث: شَعْراء. ج، شُعْر. (اقرب الموارد). || (اِ) موی گرداگرد سم ستور. ج، اشاعر. (منتهی الارب). ما استدار بالحافر من منتهی الجلد. ج، اَشاعِر. و منه: ما احسن ثُنَنَ اشاعره؛ و الثنن شعرات تنبت فی مؤخر رسغ الدابة فی اجزاء مما استدار بالحافر. (اقرب الموارد). || درازی موی گرداگرد فرج ناقه. (منتهی الارب). || ثؤلول مانندی که از سم گوسپند برآید. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گوشتی که زیر ناخن روید. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ن تف) باشعورتر و شاعرتر و کسی که بهتر شعر بگوید. یقال: هو اشعر منه. (منتهی الارب).[ اَ عَ ] (اِخ) لقب نبت بن اُدَدبن زیدبن یشجب بن عریب بن زیدبن کهلان بن سبا بود که وقت زادن موی بر تن داشت و گروه اشعریون به وی منسوبند. (از تاج العروس) (از انساب سمعانی). و رجوع به اشعریون شود.[ اَ عَ ] (اِخ) نام کوهی است در بین مکه و مدینه و بروایتی در میان شام و مدینه واقع است. (قاموس الاعلام). و یاقوت آرد: اشعر و اقرع دو کوه معروف اند به حجاز. و ابوهریره گفته است بهترین کوهها عبارتند از: احد و اشعر و ورقان و آنها میان مکه و مدینة واقع اند. ابن سکیت گوید: اشعر کوه جُهینه است که بر ینبع از قسمت اعلای آن فرودآید. و نصر گوید: اشعر و ابیض دو کوه اند مشرف بر سبوحة و حنین و اشعر و اجرد دو کوه جهینه باشند میان مدینه و شام. (از معجم البلدان).[ اَ عَ ] (اِخ) ابن سبأبن یشجب بن یعرب بن قحطان. پدر قبیله ای به یمن بود و مسجد اشاعرة در مدینهٔ زبید و امام ابوموسی اشعری بدان قبیله منسوب است. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «اشعر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عر» برای سرودن شعر