معنی اشرس
6 بازدید
[ اَ رَ ] (ع ص) بدخو. (منتهی الارب). شَرِس. || مرد دلاور در جنگ. (منتهی الارب). دلیر. (مهذب الاسماء). مؤنث: شَرْساء. ج، شُرْس. (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. || سختی. (منتهی الارب). و در مَثَل است: عثر باشرس الدهر؛ ای سقط بالشدة. (اقرب الموارد). || شَریس. گیاهی بدمزه. (ازاقرب الموارد).[ اَ رَ ] (اِخ) ابن حسان یا حسان بکری. در روزگار علی بن ابیطالب (ع) میزیست و سردار لشکریان اسلام در انبار بود که سفیان بن عوف وی را بکشت. نام او در خطب علی (ع) آمده است. رجوع به البیان والتبیین ج ۳ ص ۴۰ و ۳۹ شود.[ اَ رَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به اشرس السُلمی شود.[ اَ رَ ] (اِخ) ابن غاضرة کندی. از صحابهٔ حضرت رسول (ص) بود. رجوع به الاصابه ج ۱ ص ۵ و قاموس الاعلام ج ۲ ص ۹۷۳ شود.[ اَ رَ ] (اِخ) ابوشیبان هذلی. رجوع به ابوشیبان شود.[ اَ رَ ] (اِخ) السُلَمی. فرزند عبداللََّه سلمی بود و پس از تاریخ ۱۱۱ هـ . ق./۷۲۹ م. درگذشت. وی از امیران فاضلی بود که بعلت فضلش او را «کامل» میخواندند. هشام بن عبدالملک وی را بسال ۱۰۹ هـ . ق. بحکومت خراسان برگزید و او تا سال ۱۱۱ هـ . ق. که هشام او را معزول کرد در خراسان اقامت داشت. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۸). و رجوع به شرح احوال رودکی ص ۲۱۸، ۲۷۵، ۲۷۷ و الوزراء و الکتاب صص ۴۲ -۴۳ و حبیب السیر چ تهران ج ۱ ص ۲۶۱ و مجمل التواریخ و القصص ص ۳۰۹ و قاموس الاعلام ج ۲ ص ۹۷۳ و کامل ابن اثیر ص ۶۶، ۶۸ و ۷۲ شود.
کلمات همقافیه با «اشرس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رس» برای سرودن شعر