معنی اشراف
7 بازدید
[ اَ ] (ع ص، اِ) جِ شریف. مردان بزرگ قدر. (منتهی الارب). اعیان. (دستور اللغة). جِ شریف. (دهار). بزرگان و بلندسران. (مؤید الفضلا). بزرگواران. وجوه. بزرگان. شریفان. جِ شریف، بمعنی صاحب شرف. (اقرب الموارد). اشخاص بزرگ قدر و صاحبان حسب و نسب نیک... جِ شریف. (فرهنگ نظام): قضات بلخ و اشراف و علما... همه آنجا [طارم ] حاضر بودند بنشستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۰). چون روز هفتم بود، مثال داد علما و اشراف حضرت را حاضر آمدند. (کلیله و دمنه). و مجلسهای علما و اشراف و محفل های سوقه و اوساط مردمان و موضعها می گشت. (کلیله و دمنه). دلخواه تر ثناها آن است که بر زبان گزیدگان و اشراف رود. (کلیله و دمنه). و اجتهاد تو در کارها و رأی آنچه در امکان آید علما و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. (کلیله و دمنه). هر سال حملی به کعبهٔ معظم و مدینهٔ مکرم اید اللََّه جلالهما فرستادی تا بر اشراف حرین (؟) و مستحقان صرف کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱). || اشراف انسان؛ هر دو گوش و بینی او. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جاهای بلند. جِ شَرَف. (اقرب الموارد). بلندیها. || جِ شرف، بمعنی کوهان شتر. گویند: ابل عظام الاشراف. (اقرب الموارد).[ اِ ] (ع مص) بلند شدن. (منتهی الارب) (غیاث). بر جای خاستن و بلند شدن. (مؤید الفضلاء). اشرف الشی ءُ؛ علا و ارتفع و انتصب. (اقرب الموارد). بر بالای بلندی شدن. (غیاث). برآمدن. بالا برآمدن. || اشرف المربأَ؛ بالا برآمد جای دیده بان را. (منتهی الارب). || اشرف علیه؛ اطلع علیه من فوق. (اقرب الموارد). بر زبر چیزی شدن. (زوزنی). || اطلاع یافتن بر چیزی. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب). || نزدیک شدن. || از بالا به زیر نگریستن. (منتهی الارب). || به مرگ رسیدن بیمار. یقال: اشرف المریض علی الموت؛ ای اشفی. (منتهی الارب). اشرف المریض علی الموت؛ اشفی. (اقرب الموارد). || ترسیدن بر کسی . یا مهربانی کردن. یقال: اشرف علیه؛ اذا اشفق. (منتهی الارب). اشرف فلان علی فلان؛ اَشْفَقَ. اشرف علینا؛ ای اشفق. (اقرب الموارد). || اشرف لک الشی ء؛ امکنک: مایشرف له شی ء الا اخذه. || اشرفت نفسه علی الشی ء؛ حرصت علیه و تهالکت. || اشرفت الخیل؛ اسرعت العدو. (اقرب الموارد). || خطةالاشراف؛ محل، مقام و رتبه یا عنوان عالی مشرف. و کلمهٔ اشراف بتنهائی نیز بدین معنی آمده است: متولی اشرافنا فی بجایه... دارالاشراف؛ مهمانخانه ای که در آنجا مؤسسات و ادارات دولتی است. رجوع به دزی ج ۱ ص ۷۵۰ شود. و برحسب شواهد ذیل پایگاه اشراف از عهد غزنویان تا روزگار مغول وجود داشته و از مقام بریدی برتر بوده است : چنانکه چهار تن که پیش از این شغل اشراف بدیشان داده بود، شاگردان وی باشند [ بوسهل حمدونی ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۵). دیگر روز بوسهل حمدونی را که از وزارت معزول گشته بود، خلعتی سخت نیکو دادند جهت شغل اشراف مملکت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۵). بوبکر هم فاضل و ادیب و نیکوخط و مدتی بدیوان ما بماند، طبعش میل به گربزی داشت تا بلا بدو رسید... و از دیوان رسالت بیفتاد و بحق قدیم خدمت پدرش را بر وی رحمت کردند پادشاهان و شغل اشراف ناحیت گیری به او دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۴). سنهٔ تسع و اربعین و اربعمائة (۴۴۹ هـ . ق.) درپیچیدندش تا اشراف اوقاف غزنین بستاند... و حیلتها کرد تا از وی درگذشت [ اموی ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۵). بونصر بر شغل عارضی بود که فرمان یافت... پسر نخستش مانده است و اشراف غزنین و نواحی آن موسوم به وی است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۲). بوالفتح را پانصد چوب بزدند و اشراف بلخ که بدو داده بودند بازستدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۲). بونصر صیفی، بر این دو سبب حالتی قوی داشت. آخر روزگار امیر محمود اشراف درگاه بدو مفوض شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۹). امیر گفت: وی را اشراف مملکت فرمودیم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۱). شغل اشراف ترمک بدو مفوّض شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۴۹). بروزگار پدر، شرم او را اجابت ناکردن، بریدی بدو داد و اشراف که مهمتر بود به بوالقاسم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۶). و جمال الدین خاص حاجب را برسبیل اشراف یرلیغی گرفته. (جهانگشای جوینی). || اشراف بر ضمایر؛ اطلاع بر ضمایر. در تداول صوفیان، فکر کسی را دریافتن. آگاه شدن از درون کسی یا سِرّی بی وسایط عادی : از بازار بجهت ما طعام بیار و لیکن از فلان و فلان دوکان نگیری... ترا گفتم که از آن دوکان طعام نگیری کاهلی کردی و از آن یک دوکان گرفتی. حاضران چون تفحص کردند، عدلی آن دوکان از تمغا بوده است. از آن اشراف ایشان حالشان دیگر شد و مزید یقین جماعتی شد. (انیس الطالبین ص ۱۳۸). گفت درازگوشی غایب کرده ام... خواجه لحظه ای خاموش شدند و مر خداوند درازگوش را گفتند که در طرف قبلهٔ فتح آباد در فلان موضع، درازگوش تو درآمده است. آن مرد به آن علامت که فرموده بودند رفت و درازگوش خود را یافت... حاضران از آن اشراف تعجب بسیار کردند. (انیس الطالبین ص ۱۰۸). یکی از درویشان ایشان نشسته بود در شهر بخارا و صفت جذبهٔ او بقوت بود. سخنان بلند میگفت... حضرت خواجه بیامدند و او را گفتند ترا این سخنان به چه کار آید... حاضران را از آن اشراف و شفقت ایشان وقت خوش شد. (انیس الطالبین ص ۱۰۳). و اضطراب من از آن بود که خواجه بر آن خاطر من مطلع شدند و من سالها بود که در عالم میگشتم به این کمال کسی ندیده بودم و گمان من این بود که در این روزگار مثل این صاحب اشرافی نیست. (انیس الطالبین ص ۸۵). احوال من از آن اشراف ایشان قوی دیگر شد. (انیس الطالبین ص ۷۷، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). در صفحات دیگر نیز این کلمه بمفهومی نزدیک به فکر کسی را دریافتن آمده است: چون اشراف حضرت خواجه مشاهده کردم حالم دیگر شد. (انیس الطالبین). - بالاشراف؛ در تداول امروز عرب، تحت نظر.
کلمات همقافیه با «اشراف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر