معنی اشخم
5 بازدید
[ اَ خَ ] (ع ص) روض اشخم؛ مرغزار بی گیاه. || شعر اشخم؛ موی سپید. || حمار اشخم؛ خر دیزه رنگ و آن نیک سیاه بودن روی و پتفوز آن است نسبت به رنگ سایر بدن وی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || عام اشخم؛ سال بی بارندگی و بی گیاه. || اشخم الرأس؛ الذی علا بیاض رأسه سواده. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اشخم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خم» برای سرودن شعر