معنی اسکی
5 بازدید
[ اَ ] (ترکی، ص) قدیم. || کهنه. مندرس : آن پسر پاره دوز شب همه شب تا بروز بانگ کند چون خروز اسکی بابوش کیمده وار. مولوی.[ اِ ] (فرانسوی، اِ) آلت چوبین برای سریدن روی برف. پاچله.[ اِ ] (اِخ) رجوع باسکیا شود.[ اَ ] (اِخ) یکی از طوایف ساکن آمل. (سفرنامهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۳۶).
کلمات همقافیه با «اسکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر