معنی اسکاف
8 بازدید
[ اِ ] (ع مص) کفشگر شدن: اسکف فلان؛ اسکاف گردید. (منتهی الارب).[ اِ ] (اِخ) دو موضع بنواحی نهروان از اعمال بغداد. (منتهی الارب). نام دو ناحیهٔ بزرگ موسوم به اسکاف علیا و اسکاف سفلی در عراق، در جوار نهروان و بین بغداد و واسط. بعد از سلجوقیان به هنگام ویرانی نهروان دو ناحیهٔ فوق نیز ویران گشت. جمعی از دانشمندان و مشاهیر از این سرزمین ظهور کرده بنسبت اسکافی معروف شده اند. رجوع به اسکاف بنی جنید شود.[ اِ ] (اِخ) (ابوحنیفهٔ...) از شعرای مرو بود و در عهد دولت سنجری والی ولایت سخن پروری شد. اگرچه کفشگر بود اما طبعی لطیف داشت و ابیات و اشعار او بسیار است. میگوید: از بس که شب و روز کشم بیدادت چون موم شدم زان دل چون پولادت ای ازدر آنکه دل نیارد یادت چندانکه مرا غم است شادی بادت. هم او راست: رباعی نه گفته بدی غم تو خواهم خوردن غمهای ترا بطبع بنهم گردن من خود بمیان عهد گفتم آن روز بر گفت تو اعتماد نتوان کردن. و له: گر کرد خلاف و نامد امشب یارم من نیز شراب دیدگان پیش آرم با نومیدی غم کهن بگسارم خود فردا را دو صد غم نو دارم. و این قطعه هم او گفته است، شعر: گرچه او راست کسوت زیبا ورچه ما راست خرقهٔ رسوا ما چو مغزیم در میانهٔ جوز او چو خسته ست در دل خرما. و له: بخور ای سیدی بشادی و ناز هر کجا نعمتی بچنگ آری دهردر بردنش شتاب کند گر تو در خوردنش درنگ آری. (لباب الالباب ج ۲ صص ۱۷۵ -۱۷۶). اما ابوحنیفهٔ اسکافی مشهور، غزنوی است و معاصر مسعود غزنوی. رجوع به ابوحنیفهٔ اسکافی غزنوی شود.
کلمات همقافیه با «اسکاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر