معنی اسود
7 بازدید
[ اَ وَ ] (ع ص، اِ) سیاه. مؤنث: سَوْداء. ج، سود. (مهذب الاسماء). ضد ابیض : گاه چون زنگیان بوی اسود گه چو سقلابیان شوی احمر.مسعودسعد. || مهتر و بزرگ قوم. ج، اَساوِد. || مار بزرگ. (مؤید الفضلاء). مار بزرگ سیاه. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). قسمی مار بزرگ است که در آن سیاهی است. ج اَساوِد. || کژدم. || عرب. || گنجشک. (منتهی الارب). || مال بسیار. اسباب. ج، اساود. || ذات مردم. || میان دل. || آب صافی. (مهذب الاسماء). || (ن تف) نعت تفضیلی از سیادت. بزرگتر. مهتر. بزرگوارتر. اسود من الاحنف. || اجلّ: هو اسود من فلان؛ ای اجلّ منه و اسخی و اعطی للمال و احلم. (منتهی الارب): انا من قومٍ منهم او فی العرب و اسودالعرب. (فرزدق به سلیمان بن عبدالملک). || سهم اسود؛ تیر مبارک. یتیمَّن به کأنّه اسودّ من؛ کثرة ما اصابه الید. (منتهی الارب). || اسود قلب؛ سویدای دل. دانهٔ دل. || اسود یا اسود سالخ؛ مار بزرگی که در آن سیاهی باشد. رجوع به اسود سالخ شود. || نوعی یاقوت را گویند که نفطی (؟) و کحلی بود. (الجماهر بیرونی ص ۷۹).[ اُ ] جِ اَسَد. (غیاث). شیران : از چهی بنمود معدومی خیال در چه اندازد اسود کالجبال.مولوی.[ اَ وَ ] (اِخ) (بحر...) دریای سیاه. بحرالروس. بحر طرابزنده. (دمشقی). رجوع به بحر اسود و رجوع به فهرست نخبةالدهر و ضمیمهٔ معجم البلدان ج ۱ ص ۲۷۴ شود. || بحرالاسود الشمالی؛ بحرالورنگ. بحرالظلمة.[ اَ وَ ] (اِخ) یاقوت آرد: عوام بن الاصبع گوید: برابر بطن نخل، کوهی است که آنرا اسود گویند نصف آن نجدی و نصف حجازی است. و آن کوهی مرتفع است و در آن گیاهی جز علوفه از قبیل صلیان و غَضور یافت نشود. (معجم البلدان).[ اَ وَ ] (اِخ) بطنی از هَلباسُوید. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۳۲).[ اَ وَ ] (اِخ) نام یکی دو تن از ملوکی که در دورهٔ ملوک ساسانی در حیره حکومت داشتند. بعضی نوادر و وقایع آنان مشهور است ولی تاریخ ایشان مضبوط نیست. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به اسودبن عفان شود.[ اَ وَ ] (اِخ) مردی از بنی مُذحج، مشعبد و سخنگوی و فصیح. (سبک شناسی ج ۱ ص ۲۶۴ از تاریخ بلعمی).[ اَ وَ ] (اِخ) ابومغیرة. محدث است.[ اَ وَ ] (اِخ) ابراهیم بک. صاحب جریدهٔ لبنان و مدیر معارف متصرفیهٔ جبل، و یکی از اعضای مجلس ادارهٔ آن ناحیت. او راست: ۱- التلید و الطرید، و آن دیوان تهنیت های شعراست برای ناصیف بک رئیس قلم ترکی در جبل لبنان که در مطبعهٔ عثمانیهٔ لبنان بسال ۱۸۹۲ م. بطبع رسیده. ۲- الخطابه که در عبدا (لبنان) بسال ۱۸۹۶ م. چاپ شده. ۳- دلیل لبنان، که در ضمن آن اصناف الفوائد عن لبنان در مطبعهٔ عثمانیه در عبدا بسال ۱۹۰۶ م. طبع شده. ۴- ذخائر لبنان، شامل بحث جغرافیائی و تاریخی لبنان، در عبدا بسال ۱۸۹۶ م. طبع شده است. ۵- الرحلة الامبراطوریة فی الممالک العثمانیة، مشتمل بر اشعار شعرا که در مدح امپراتور ویلهلم دوم، ملکه اوگوست ویکتوریا در اثنای دیدار آنان از دارالسعادة و فلسطین و سوریه ساخته اند و در عبدا بسال ۱۸۹۸ م. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).[ اَ وَ ] (اِخ) لقب احمدبن الظاهر باللََّه عباسی. رجوع به احمد شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن ابی البختری. از قبیلهٔ قریش و یکی از صحابه است. پدر او ابوبختری در وقعهٔ بدر در زمرهٔ کفار بقتل رسید و او خود در زمان فتح مکه ایمان آورد و بصحبت حضرت نبوی نایل شد. معاویه وقتی که میخواست بشربن ابی ارطاة را برای کشتن طرفداران علی (ع) به مدینه فرستد، با اسود در این باب مشورت کرد و وی مانع آن جنایت شد. (قاموس الاعلام ترکی).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن ابی کریمة. شاعر عرب. وی در اشعار خود کلمات فارسی آورده است: لزم الغرّام ثوبی بکرة فی یوم سبتِ فتمایلت علیهم میلَ زنجی بمست قد حسا الداذی صرفاً او عقاراً پایخست ثمّ کفتم ذو زیادِ ویحکم اِن خرّکفت اِنّ جلدی دبغته اهل صنعاء بجفت و ابوعمرة عندی انّ گوریذ نمست جالس اندر مکناد ایا عمدِ بنهست. رجوع به البیان و التبیین چ سندوبی ج ۱ ص ۱۳۲ و ۱۴۹ و تاریخ سیستان حاشیهٔ ص ۲۱۳ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن ارقم. از مشاهیر بنومرةبن حجر از کندة. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۴۱ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن اوس بن الحُمَّرَة. وی نزد نجاشی شد و معالجهٔ سگ را بدو آموخت. ابن قتیبة بنقل از ابوالیقظان آرد که فرزندان او تا زمان وی باقی بودند و از فرزندان او مُحل است که عتیبةبن مرداس را علاج کرد. (عیون الانباء ج ۲ ص ۸۰).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن بلال. یکی از رجال بنی امیه. وی به لقب محاذی و یا محاربی ملقّب بود و سمت ریاست دریانوردان داشت. او از طرف هشام با دسته ای کشتی مأمور بحر سفید شد و سپس ولیدبن یزید وی را به قبرس فرستاد تا اهالی را بر رومیان برانگیزد. (قاموس الاعلام ترکی).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن خزاعی. پیامبر (ص) وی و گروهی را با عبداللََّه بن عتیک بن الحارث برای جنگ با ابورافع یهودی فرستاد و بفرمود تا او را بکشند. صاحب ترجمه را «خزاعی بن الاسود» هم گفته اند و او از خلفاء خزرج بود. (امتاع الاسماع ج ۱ ص ۱۸۶).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن دُهَیْم. شاعریست. او راست: و لما رأیت الشیب عیب بیاضه تشببت و ابتعت الشباب بدرهم. (عیون الاخبار ابن قتیبة ج ۴ ص ۵۱).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن زیدبن قیس. وی صاحب عبداللََّه، و صائم الدهر و قائم اللیل بود و در سنهٔ اربع و سبعین (۷۴ هـ . ق.). درگذشت. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۴۴).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن سام. بقول مستوفی وی سوم پسر سام بود. اهواز و پهلو، پسران او اند. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۷). و البته بر اساسی نیست.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن سریع. یکی از قصّاص. او راست: فان تنج منها تنج مِن ذی عظیمة والاّ فانّی لااخالک ناجیا. (البیان و التبیین چ سندوبی ج ۱ ص ۲۸۴).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن سریع مکنی به ابوعبداللََّه. صحابی است.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن سعید. وی از جانب یزیدبن معاویه به سیستان رفت در آخر سنهٔ ۶۲ هـ . ق. و چند روزی ببود. (تاریخ سیستان ص ۱۰۳).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن شعوب. یکی از مشرکین که در وقعهٔ بدر شرکت داشت. رجوع به امتاع الاسماع ج ۱ ص ۱۴۹ و واقدی ص ۲۶۸ شود. در ابن هشام نام او «شدادبن الاسود و هو ابن شعوب» آمده (ج ۲ ص ۵۶۸). ابن حجر در ترجمهٔ ابوبکربن شعوب اللیثی گوید: اسم او شداد است و گویند اسود. و گویند او شدادبن اسود است، اما شعوب مادر اوست به اتفاق... و او خزاعیة و بقولی کنانیة بود و در بخاری وی را کلبیة گفته است، و در ترجمهٔ «شدادبن شعوب» آمده: اسم پدر او «اسودبن عبدشمس بن مالک از بنی لیث بن بکربن کنانة» است. (امتاع الاسماع ج ۱ ص ۱۴۹ ح ۶).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عامر معروف به شاذان. رجوع به شاذان و مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۸۵ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن. محدث است. وی از پدر خود از جد خویش آرد که گفت رسول اللََّه (ص) فرمود: «ماخلق اللََّه دابةً اکرم من النعجة» و ذلک انه ستر عورتها و لم یستر عورة غیرها. (عیون الاخبار ابن قتیبة ج ۲ ص ۷۳). و رجوع به عقدالفرید ج ۷ ص ۱۰۲ و ۲۶۵ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عبدالاسد المخزومی. وی بدست حمزةبن عبدالمطلب در یوم بدر کشته شد. (امتاع الاسماع ج ۱ صص ۸۴-۸۵).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عبدشمس بن مالک. رجوع به اسودبن شعوب شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عبدیغوث بن وهب بن عبدمناف بن زهره. وی پسرخال حضرت رسول (ص) و از جملهٔ کسانی است که به استهزا و جور و جفای آن حضرت جرأت و جسارت می ورزیدند و ام عبس را از صحابیات آزار میکرد. خلیفهٔ اوّل وی را خرید و آزاد کرد. سه پسر اسود در غزای بدر کشته شدند و خود او نیز مسموم و هلاک گردید. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به عقدالفرید چ محمدسعید العریان ج ۳ ص ۳۲۳ و امتاع الاسماع ج ۱ صص ۲۲-۵۳ و تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۱۵ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عفان. مؤلف مجمل التواریخ والقصص در ترجمهٔ حسان بن تبع گوید: از دست جذیمةالابرش، ملکی بود به یمامه، نام او عملوق، و ستمکاره بود و بر زنان و دختران رعیت دست دراز کردی و از گریختگان طسم و جدیس قومی به یمامه مقام داشتند، و این پادشاه از قبیلهٔ طسم بود. و مهتری بود جدیس را نام او اسودبن عفان از این فعل پادشاه ستوه گشت، و با مهتران جدیس درساخت، و عملوق را با جملهٔ مهتران بنی طسم مهمان کرد. و همه را بکشتند بحیلت. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۶۳).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن علقمةبن حارث. یکی از بزرگان یمن. رجوع به البیان و التبیین چ سندوبی ج ۳ ص ۲۴۸ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عمارة. یکی از شعرای عرب. وی در مدینهٔ منوّره متولی مالیه بود و زمانی از طرف خلیفه ابوجعفر به والیگری شهر مزبور معین شد و به دختری مریم نام عشق میورزید و او را در این عشق اشعاری برجایست. (قاموس الاعلام ترکی).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن عوف بن عبدالحارث بن زهره. وی برادر عبدالرحمن بن عوف است. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۱۱ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن قیس مکنی به ابوقیس. تابعی است. مؤلف عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ ص ۷۹ روایتی از او آورده است.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن کبیر. یکی از اشراف حضرموت بن قحطان. و اعشی قصیدهٔ خویش بمطلع ذیل را برای او گفته است: ما بکاءالکبیر بالاطلال. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۳۱۸).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن کعب عنسی ملقب به ذی الحمار و کذّاب. نام و نسب وی عیهلةبن کعب بن عوف العنسی المذحجی است. صاحب مجمل التواریخ و القصص آرد: در آخر عهد پیغامبر علیه السلام بود در یمن مردی دروغ زن بدعوی پیغامبری برخاست نام او عیهلة، و او را اسود العنسی گفتندی، و همهٔ یمن بگرفت، و شهربن باذان را بکشت، و به آخر کشته شد بر دست داذویه و فیروز. وی همچنین دعوی پیغمبری میکرد و بسیاری مرتد شدند. و پیغامبر (در سال ۱۱ از هجرت) بیمار بود که از حج به مدینه بازرسید اندر محرم و چون از کار اسود بیمن خبر رسیدش از دلتنگی بیماری زیادت گشت، و سوی ملوک یمن نامه فرستاد که اسود دروغ زن است بکشیدش... و اندر ماه صفر خبر رسید از یمن که اسود را بکشتند. پس پیغامبر شاد گشت، و سوی مسجد آمد، و شکر کرد حق تعالی را در خطبه و مؤمنان را بشارت داد که اسود الکذاب را بکشتند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۷۲، ۱۷۳، ۲۵۵، ۲۵۶). مؤلف حبیب السیر گوید که اسود عنسی موسوم به عیهلةبن کعب و ذوالحمار از جملهٔ القاب اوست. در اوقات حیات سید کاینات علیه و آله افضل الصلوات در حدود ولایت یمن آغاز دعوی نبوت کرد. و چون او در فن کهانت و شعبده مهارت تمام داشت، امور غریبه به مردم مینمود، جمعی کثیر از بنی مذحج و غیر ایشان از قبایل عرب به نبوتش ایمان آوردند و اسود بمتابعت آن جماعت مستظهر گشته با هفتصد سوار و سیصد پیادهٔ جرار از کهف جنان که مسکن او بود بجانب صنعا توجه کرد، و حاکم آن ولایت شهربن باذان، بقدم مقاتله پیش آمده، به عز شهادت فائز گشت. و اسود به شهر صنعا دررفته زن باذان را بحبالهٔ نکاح درآورد و پسر این منکوحه را که فیروز نام داشت با داذویه که دو مسلمان پاک اعتقاد بودند به امارت بعض عجمان که در آن مملکت اقامت میکردند نصب کرد. چون خبر آن مدعی کذاب بسمع شریف حضرت رسالت علیه السلام و التحیة رسید، ببعض امرا و گماشتگان خویش که در حدود یمن بودند نامه ای نوشته ایشانرا به قتل اسود تحریض فرمود، اهل اسلام بوصول نامهٔ همایون خیرالانام علیه الصلوة و السلام مستظهر و قوی خاطر شده همه در یک موضع مجتمع گشته و همم عالیه بر قتل اسود گماشتند، و در آن اثنا قیس بن عبدیغوث که سپهسالار آن خاکسار بود از حرکات ناهنجار او متنفر شده به اتفاق فیروز و داذویه قاصد قتل او گشت. در روضةالصفا از فیروز مرویست که بعد از آنکه جمعی در کشتن اسود متفق شدند، من پیش دخترعم خود که زوجهٔ او بود و متابعت ملت محمدی میکرد رفتم و داعیه ای که داشتم با وی گفتم، آن مؤمنه بر زبان آورد که من شخصی از این کذاب فاسقتر ندیدم شب همه شب بشرب خمر قیام میکند و تا چاشتگاه در خواب مانده غسل جنابت بجا نمی آورد، و با اینهمه دعوی نبوت میکند، فاسقی از این کذابتر نمیباشد، باید که شما در فلان شب موعود بفلان موضع آیید، و دیوار خانه سوراخ کرده به سر بالینش درآیید. و مهمش را به اتمام رسانید. در شب موعود من و داذویه و قیس بن عبدیغوث بدانجا شتافته دیوار خانه را شکافتیم. من جرأت نموده در آن خانه درآمدم. از غایت خوف و دهشت شمشیر خود را در بیرون فراموش کردم، سر و ریش آن ملعون را گرفتم بقوت هرچه تمامتر گردنش را چنان تاب دادم که بشکست، در آن وقت چنان بانگ عظیمی از او صادر شد که پاسبانان آواز نامبارکش را شنیدند و مضطرب به در خانه آمدند، از عورتش پرسیدند که پیغمبر ما را چه میشود؟ آن مؤمنه جواب داد که وحی بر او نازل شده و از ثقل آن آواز کرد. القصه، بعد از فائز شدن فیروز بفیروزی، قیس بدانجا رفته سر اسود را از بدن جدا کرد و رفقای ثلاثه به منازل خویش بازگشتند. چون صبح صادق طلوع کرد، مؤذنی را فرمود که به ادای اذان قیام کرد، پس از اشهد ان محمداً رسول اللََّه، گفت: و ان عیهلة کذاب. متابعان اسود از شنیدن آن کلمه در خروش آمده، فیروز سر اسود را بجانب ایشان انداخت. آن جماعت پراکنده گشتند و مردم یمن از شر ایشان نجات یافتند. گویند استیلای اسود بر یمن سه ماه بیش نبود، و قبل از وفات سید کاینات علیه افضل الصلوات بیک روز بوقوع انجامید و آن حضرت را این صورت بوحی معلوم شده اصحاب را خبر گردانیده بر زبان معجزبیان خود گذرانید که: فاز فیروز. و روایتی آنکه: بعد از انتقال پیغمبر آخرالزمان به ریاضِ رضوان، ابوبکر لشکر بمدد امرای یمن ارسال داشته ایشان را به مقاتلهٔ اسود مأمور گردانید، و میان اهل اسلام و اصحاب کفر و ظلام محاربه بوقوع پیوسته، نسیم فتح و پیروزی بر پرچم علم امتِ سید عالم صلی اللََّه علیه و آله و سلم وزید، و اسود بر دست فیروز مقتول گردید. (حبیب السیر چ طهران ج ۱ جزو۴ ص ۱۵۵). زرکلی در الاعلام آورده که: اسود عنسی ملقب به «ذوالحمار» دعوی پیمبری کرد و مشعبد بود و از یمن برخاست و ستمکار بود، و بر مال و ناموس مردمان دست دراز داشتی. هنگامی که اهالی یمن تحت لواء اسلام درآمدند، او نیز مسلمان شد، و سپس مرتد گردید، و وی نخستین کس بود که پس از قبول مسلمانی ارتداد یافت و دعوی نبوت کرد، و بقبیلهٔ خویش چیزهای شگفت آوری نشان داد که بر اثر آن سخت خیره بماندند. بطن مذحج که از بطون کهلان بود به پیروی وی برخاستند، تا اسود بر نجران و صنعاء چیره گردید، و حوزهٔ تسلط وی وسعت یافت، بحدی که از مابین صحراء لوت حضرموت تا طائف و بحرین و احساء و عدن را تحت سلطه و اقتدار خویش آورد. در این اثناء پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله و سلم نامه ای چند به بازماندگانی از سران یمن که در یمن اقامت داشتند بنوشت و فرمان داد که اسود را بهر جا که یافتند بکشند تا آنکه یکی از همان سران یمن، اسود را غافل گیر کرده و او را بکشت. ابن اثیر واقعهٔ قتل وی را بطور تفصیل ضمن حوادث سال یازدهم هجرت در کامل التواریخ آورده است. و قتل وی یک ماه قبل از رحلت پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله و سلم واقع شد. (الاعلام ج ۲ ص ۷۵۶). حمداللََّه مستوفی گوید: «در سال یازدهم (هجرت) در ماه محرم خبر آمد که شامیان قصد اسلام دارند. اسامةبن زید را با آن مردان جنگ فرمود، و از یمن خبر آمد که اسودبن کعب دعوی پیغمبری می کند. فیروز دیلمی و اهل یمن را نامه کرد تا او را بکشند، و پیغمبر بنور نبوت اصحاب را از قتل او خبر داد که مسیلمه که دعوی پیغمبری میکند و از قوم طلحة دعوت رسالت می کرد کار این دو تن را کفایت کردند». (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۱۵۳). و رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ صص ۳۴۷-۳۴۸ و البیان و التبیین چ سندوبی ج ۱ ص ۲۸۰ و ۲۳۷ و صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۷ و قاموس الاعلام ترکی و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۷ و ج ۲ ص ۷۵۶ و تاریخ سیستان ص ۷۲ و تاریخ گزیده ص ۲۳۸ و امتاع الاسماع ص ۵۰۹ و مجمل التواریخ و القصص ص ۱۷۲، ۱۷۳ و صص ۲۵۵-۲۵۷ و ذوالحمار در همین لغت نامه شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن کلثوم. ابن الجوزی در کتاب صفةالصفوة در طبقهٔ ثالثه از اهل بصره ذکر او آورده است. رجوع به صفةالصفوة ج ۳ ص ۲۱۲ و رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۰۸ و فهرست البیان و التبیین شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن مطلب بن اسدبن عبدالعزی. یکی از اعدای رسول (ص). وی پدر زمعة است. (امتاع الاسماع ج ۱ ص ۲۳ و ۷۳).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن منذربن نعمان بن امرؤالقیس. یکی از ملوک حیره معروف به آل نصر یا آل لخم معاصر فیروزبن یزدجرد تا قباد. رجوع به آل نصر شود. اسود بیست سال سلطنت کرد و پس از وی برادر او منذربن منذر بسلطنت رسید. (حبیب السیر چ تهران ج ۱ جزو۲ ص ۹۲). و رجوع به فهرست عقدالفرید ج ۶ شود. || نام یازدهمین از ملوک معد.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن موسی بن اسحاق انصاری. قاضی و محدث. متوفی بسال ۳۲۹ هـ . ق. (اخبار الراضی باللََّه و المتقی باللََّه (الاوراق) چ هیورث. دن ص ۲۱۲).[ اَ وَ ] (اِخ) ابن هلال مکنی به ابومسلم. تابعی است.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن یزیدبن قیس بن عبداللََّه مکنی به ابوعمرو نخعی برادرزادهٔ علقمةبن قیس، یکی از مشاهیر تابعین و قدمای فقها و زهاد و از اهل کوفه. وی درک خدمت خلیفهٔ اول و دویم کرده و از علی (ع) و عایشه و ابن مسعود و معاذ و ابوموسی و سلمان روایت دارد. پسر او عبدالرحمن بن اسود و ابراهیم بن یزید و خواهرزادهٔ وی ابراهیم نخعی از او روایت کنند. او در روایت موثق است. مردی زاهد و متقی بود و بسال ۷۵ هـ . ق. درگذشت. او راست: تفسیر. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و فهرست المصاحف و فهرست عقدالفرید ج ۳ و البیان و التبیین چ سندوبی ج ۳ ص ۱۰۵ و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۷ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) ابن یعفربن قیس الدارمی مکنی به ابونهشل. شاعر جاهلی از سادات تمیم و از مردم عراق است. وی فصیح و نیکوسخن بود و مشهورترین شعر او قصیدهٔ دالیهٔ اوست بمطلع: نام الخلی و ماأحس رقادی. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۷). مؤلف قاموس الاعلام ترکی لقب او را ذوالآثار گفته، و او برادر حطائط نهشلی بن یعفر است. و رجوع به المعرب جوالیفی چ احمد محمد شاکر ص ۱۷۸ و ۳۳۱ و عقدالفرید چ عریان ج ۳ ص ۲۳۶ و ۲۹۸ و الجماهر ص ۱۰۹ و ۱۱۲ و مجمل التواریخ ص ۱۶۶ و الموشح ص ۸۱ و ۸۲ و رجوع به اسود نهشلی شود.[ اَ وَ ] (اِخ) سلیم. او راست: شرطی، که در اسکندریه بسال ۱۸۹۸ م. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).[ اَ وَ ] (اِخ) شوذب الخارجی. رجوع به شوذب و فهرست عقدالفرید شود.[ اَ وَ ] (اِخ) عنسی. رجوع به اسودبن کعب شود.[ اَ وَ ] (اِخ) غندجانی، حسن بن احمد مکنی به ابومحمد. رجوع به حسن بن احمد مکنی به ابومحمد اعرابی و رجوع به معجم الادباء ج ۳ ص ۲۲ شود.[ اَ وَ ] (اِخ) لخمی. وی اسودبن منذر اول، ابن امرؤالقیس بن عمرو لخمی از ملوک عراق بجاهلیت است. او پس از پدر به ولایت رسید و جنگهائی بین وی و غسانیین (ملوک شام) روی داد و اسود ایشان را منهزم کرد و در یکی از معارک بسال ۱۶۴ قبل از هجرت مقتول شد. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۷).[ اَ وَ ] (اِخ) نخعی. رجوع به اسودبن یزیدبن قیس شود.[ اَ وَ ] (اِخ) نهشلی ملقب به ذوالآثار. شاعری از عرب و او را ذوالآثار از آن گویند که چون هجای قومی کردی، آثار خود در ایشان بماندی و شعر او در اشعار دیگر شاعران حکم آثار شیر در آثار سباع دیگر داشت. رجوع به اسودبن یعفر شود.
کلمات همقافیه با «اسود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر