معنی اسو
6 بازدید
[ اَ ] (اِ) طرف. (برهان) (انجمن آرا). سو. (برهان). سوی. (جهانگیری) (انجمن آرا). جانب. (جهانگیری) (برهان) (آنندراج): خری که کاه و جو وی ز برگ تاک و تکسک مراغه کردن و غلطیدنش اسو با سو. سوزنی (در هجو جلالی شاعر که پدر او ترسا بود). فرهنگها به استناد همین بیت، معنی «اسو» را سوی و طرف و جانب گفته اند، لکن کلمه اگر بمعنی سوی و جانب باشد معنی نمیدهد مگر اینکه «اسو» را مرکب فرض کنیم از اَ بمعنی (از این) و سو بمعنی جانب، آن وقت شعر معنی گونه ای شاید بدهد ولی آن هم درست نیست، چه در آن صورت قافیهٔ سو در قطعهٔ کوتاهی تکرار میشود و حال آنکه سوزنی در همه جا حتی در قصاید طویل هم هیچ وقت قافیه را تکرار نمیکند. معنی این کلمه در بیت سوزنی معلوم نیست. || انگشت. (شرفنامهٔ منیری).[ اُ ] (اِمص) مخفف اوسو باشد که بمعنی ربودن و ربایندگی و ربایش است. (برهان).[ اَسْ وْ ] (ع مص) دوا کردن. دارو کردنِ جراحت. (زوزنی). دارو کردنِ خستگی. دارو بر جراحت کردن. (تاج المصادر). مرهم نهادن. علاج کردن. مداواة کردن. طبابت. || اصلاح کردن میان دو تن یا جماعتی را. نیک کردن میان قومی. (تاج المصادر بیهقی). صلح دادن: اسا بین القوم؛ اصلاح کرد میان آن گروه.[ اَ سُ وو ] (ع اِ) دارو. دوا. علاج. ج، آسیه.[ اُ سُ ] (اِخ) درهٔ جبال پیرنه (پیرنهٔ سفلی)، که سیلاب اسو از آن گذرد و بسیلاب اُلُرُن پیوندد.[ اَ ] (اِخ) دهی از دهستان القورات بخش حومهٔ شهرستان بیرجند، ۴۸۰۰۰ گزی شمال بیرجند سر راه مالرو عمومی. کوهستانی، معتدل. سکنهٔ آن ۵۴۹ تن. شیعه. زبان: فارسی. آب آن از قنات است. محصول آن غلات، تریاک، بنشن. شغل اهالی آنجا زراعت، گله داری، جاجیم، پلاس و قالیچه بافی است. راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «اسو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سو» برای سرودن شعر