معنی اسنان
6 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ سِنّ. سالها. (غیاث). || دندانها. (غیاث): حَدثنا ابراهیم بن عبدالرحمن ابوسهل مولی موسی بن طلحة قال رأیت موسی بن طلحة قد شد اسنانه بذهب. (الکنی و الاسماء للدولابی).[ اِ ] (ع مص) کلانسال شدن. (منتهی الارب). بزاد برآمدن. (تاج المصادر بیهقی). بسیارسال شدن. || برآمدن دندان. || رویانیدن دندان را. (منتهی الارب). || اسنان سدیس ناقه؛ نبت آن. رستن دندان هشت سالگی اشتر و رویانیدن آن. (تاج المصادر بیهقی).[ ] (اِخ) یکی از نوکران شهزاده یساور که از جانب وی و دیگر شهزادگان با جمعی دیگر بعنوان ایلچی نزد ابوسعید رفت. (ذیل جامع التواریخ رشیدی حافظ ابرو ص ۸۱).[ اَ ] (اِخ) قریه ای از قرای هرات. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).[ اَ ] (اِخ) قریه ای از قرای هرات. (معجم البلدان) (مرآت البلدان).
کلمات همقافیه با «اسنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر