معنی اسن
6 بازدید
[ اَ سَ ] (ص، اِ) واژونه. || جامهٔ واژونه پوشیده. (برهان) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). اشن. (برهان). جامه ای باشد که بازگونه پوشیده باشند. (جهانگیری). || کالک. خربزهٔ نارسیده. (برهان). خربزهٔ نورسیده (جهانگیری). رجوع به اشن شود.[ اَ ] (ع مص) تی پا زدن. اردنگ زدن. کسعْ. زهکونی زدن. زفکنه زدن. شلخته زدن. سرچنگ زدن.[ اَ سَ ] (ع مص) در چاه درآمدن و از بوی بد آن بیهوش شدن. (منتهی الارب). بیهوش شدن از دمِ چاه. (زوزنی). || متغیر شدن آب. بر گردیدن آب از مزه و رنگ: اسن الماء اسوناً و اسناً. (منتهی الارب).[ اَ سِ ] (ع ص) آسن. مزه و رنگ بگردانیده. طعم و لون بگشته. آبِ بگردیده. بگشته. آبِ طعم بگشته. (مهذب الاسماء).[ اُ سُ ] (ع اِ) خو. خلق . عادت. ج، آسان. || تاه نوار. || رسن. || بقیهٔ پیه در ستور. (منتهی الارب). پارهٔ پیه. || گوشت دیرینه. (مهذب الاسماء).[ اَ سَ ن ن ] (ع ن تف) صیغهٔ تفضیلی از سنّ. بزادبرآمده تر. سالمندتر. سالدارتر. سالخورده تر. بسال تر. مسن تر. کلانسال تر. بزرگتر. مهتر: و دعاءالأسن ارجی للاجابة. (معالم القربة).[ اَ سُ ن ن ] (ع اِ) جِ سِنّ. دندانها.[ اُ سُ ] (اِخ) وادیی است بیمن. و گویند وادیی است در بلاد بنی العجلان. ابن مقبل راست: زارتک دَهماء وَهْناً بعدما هجعت عنها العیونُ باعلی القاع من اُسُن. نصر گوید: اسن وادیی است بیمن و گفته اند از زمین بنی عامر است متصل بیمن. و هم ابن مقبل راست: قالت سلیمی غداةالقاع من اُسُن لا خیر فی العیش بعدالشیب والکبر لولا الحیاء و لولا الدین عبتکما ببعض ما فیکما اِذ عبتما عوری. (معجم البلدان).[ اِ سِ ] (اِخ) شهری به پروس رِنان در ساحل رود روهر، دارای ۶۶۶۷۴۰ سکنه، مرکز عظیم ذغال سنگ و استخراج فلزات و کارخانه های اسلحه سازی کروپ بسال ۱۸۱۰ م. در آنجا دایر شد. محصولات شیمیایی آن مشهور است.[ اِ سُ ] (اِخ) رودخانه ای است بفرانسه، که در موضع کُربی به رود سِن میریزد (از ساحل یسار)، و طول آن ۹۰ هزار گز است.[ اُ سَ ] (اِخ) کرسی کانتن پیرنهٔ علیا، از ناحیت تارب، دارای ۱۶۸۳ تن سکنه، و راه آهن از آن میگذرد.
کلمات همقافیه با «اسن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سن» برای سرودن شعر