معنی اسلاس
4 بازدید
[ اِ ] (ع مص) اسلاس نخله؛ رفتن بیخ شاخ خرمابن: اسلست النخلة. (منتهی الارب). و در تاج العروس آمده است: و سلست النخلة کفرح؛ ذهب کربها. عن ابن عباد؛ کاسلست فهی سلاس. هکذا فی سائر النسخ و فی العباب و الذی فی التکملة واللسان فهی مسلس فیها و فی الناقة و الذی یظهر بعد التأمل ان النخلة سلس اذا تناثر منها البسر و مسلاس اذا کانت من عادتها ذلک و قد مرت لها نظائر فی مواضع متعددة. || اسلاس ناقه؛ بچه ناتمام افکندن شتر ماده: اسلست الناقة. (منتهی الارب).[ اَ سَ لْ لا ] (اِ) تاریکی. (دزی ج ۱ ص ۲۳).
کلمات همقافیه با «اسلاس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر