معنی واژه اسفید
5 بازدید
[ اِ ] (ص) اسپید. سپید. سفید. مقابل سیاه. || روشن. درخشان. تابان. رجوع به اسپید و سفید شود. || جزء مقدم بعض امکنه مانند اسفیدجوی و اسفیدچشمه و اسفیددز و اسفیددشت و اسفیدبان و اسفیدجان و اسفیدرودبار. و در «دراسفید» جزء مؤخر است.[ اِ ] (اِخ) دهی جزء دهستان وزوا بخش دستجرد خلجستان شهرستان قم در ۱۸۰۰۰ گزی شمال خاور مرکز بخش ۴۰۰۰ گزی راه فرعی طغرود به قاهان. سکنه ۱۱۰ تن. سردسیر. آب از ۳ رشته قنات. محصول آن غلات، بنشن، پنبه، میوه جات. شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو است. از طریق دولت آباد طغرود میتوان ماشین برد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱ ص ۱۲).