معنی استکشاف
4 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) برهنه کردن خواستن از کسی. (منتهی الارب). || واشدن خواستن. روشن کردن خواستن. || جستجو. تجسس. تحقیق. پرسیدن: بدین استکشاف صورت یقین جمال ننمود. (کلیله و دمنه). از اصول و فروع معتقد ایشان استکشافی کنم. (کلیله و دمنه). شیر... روی به... استکشاف کار او [گاو] آورد. (کلیله و دمنه). بر عزم حج چون بحضرت عضدالدوله رسیدم... از احوال ملک خراسان و انتظام امر آن دولت در ضمن اهتمام و کنف کفالت و عهد تدبیر و وزارت شیخ ابوالحسن عتبی استکشاف کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی صص ۴۷ -۴۸). و سلطان چون بدان نواحی رسید و از عقاید و نحل ایشان استکشاف کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۱). او در اظهار برائت ساحت و نقای جیب فریاد میکرد و چندان زمان مهلت میخواست که از آن حوالت استکشاف افتد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۷۰). حیران فروماند و از همسایگان استکشاف حال میکرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۶). در آن وقت که گیوک خان را بخانی برداشتند و بحث و استکشاف آنک از پادشاه زادگان کدام کس... (جهانگشای جوینی). و بتدریج از احوال استکشاف میکند. (جهانگشای جوینی). پادشاه فرمود که اگر با او سخنی هست در حضرت ما عرضه دارد تا هم اینجا استکشاف آن رود. (جهانگشای جوینی). - استکشاف کردن؛ تجسس کردن.
کلمات همقافیه با «استکشاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر