معنی استوارخرد
5 بازدید
[ اُ تُ خِ رَ ] (ص مرکب) که عقل و رای رزین دارد. استواررأی. نضیح الرأی: حنیک؛ مرد استوارخرد بتجربه. حنک السن الرّجل؛ آزموده و استوارخرد گردانید مرد را تجربه ها. احناک سن کسی را؛ استوارخرد کردن تجربه ها و آزمونها او را. (منتهی الارب). - استوارخرد گردانیدن؛ تحنیک. (تاج المصادر بیهقی): عرک؛ استوارخرد گردانیدن زمانه کسی را. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «استوارخرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر