معنی استلحاق
6 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) خواندن تا بهم شوند. (منتهی الارب). || دعوی کردن که فرزند آن من است. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). به خود نسبت دادن و خواندن چیزی را. به خود بازبستن: استلحاق معاویه زیادبن ابیه را.[ اِ تِ ] (ع مص) خواندن تا بهم شوند. (منتهی الارب). || دعوی کردن که فرزند آن من است. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). به خود نسبت دادن و خواندن چیزی را. به خود بازبستن: استلحاق معاویه زیادبن ابیه را.
کلمات همقافیه با «استلحاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر