معنی استقبال
5 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) پیش آمدن. (منتهی الارب). ضِدّ استدبار. روی آوردن. پیش فراشدن. پیش واشدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پیش رفتن. روی کردن به. || به پیشواز رفتن. به پیشباز رفتن. پیشواز کردن. پیشباز کردن. پذیره شدن : استادم را بدیدم با خواجهٔ بزرگ خدمت استقبال را ایستاده با همهٔ سالاران و اعیان درگاه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۶). فرمود تا ایشان را استقبال نیکو کردند. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۵). فقها و قضاة و اعیان نشابور به استقبال رفتند. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۵). امیر فرمود تا همگان به استقبال روند. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۰). طغرل بشهر رسید و همهٔ اعیان به استقبال رفته مگر قاضی صاعد. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۵). نامه ها رفت به اسکدار بجملهٔ ولایت که براه رسول بود تا ویرا استقبال کنند. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۷). برفت به استقبال رسول. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۸). گفت رسولی می آید بساز با کوکبهٔ بزرگ از اشراف علویان و قضاة و علما و فقها به استقبال روی. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۸). نامه ها رسید که سلیمان رسید بشبورقان و از ری تا آنجا ولاة و عمال و گماشتگان سلطان سخت نیکو تعهد کردند و رسم استقبال بجای آوردند. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۸). و چون شنود که موکب سلطان از پروان بغزنین روی دارد با پسرش بخدمت استقبال آمدند. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۱). همهٔ محتشمان و خادمان روان شدند به استقبال مهد. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۳). بوطاهر... در آن وقت که امیر مسعود از ری قصد نشابور کرده بود با قاضی ابوالحسن پسر قاضی ابوالعباس استقبال رفته بودند. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۸). موفق امام صاحب حدیثان و دیگر اعیان شهر جمع شدند و به استقبال ابراهیم ینال آمدند. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۴). ویرا استقبال بسزا کردند. (تاریخ بیهقی ص ۴۴۸). تا بهر طرف که نشاط حرکت فرماید ظفر و نصرت رایت او را تلقی و استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه). هرکه درگاه ملوک را لازم گیرد... هرآینه مراد خویش... او را استقبال واجب ببند. (کلیله و دمنه). از سر زلف تو بوئی سربمهر آمد بما جان به استقبال شد کای مهد جانها تا کجا. خاقانی. چون بحضرت سلطان رسید به استقبال او بیرون آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۸۹). هرکجا میرسید رسولان به استقبال می آمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۹). طغان خان بمجاهرت آن جمع روان شد و دل بر استقبال اجل قرار داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۳). چون ببخارا رسید وزیر عبداللََّه عزیز و طبقات معارف و حجاب و کتاب به رسم تهنیت قدوم استقبال کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶۳). به استقبال شاه آورد پرواز سپاهی ساخته با برگ و با ساز.نظامی. لا لحبّ علی بل لبغض معاویة، او را بقدم اعزاز استقبال نمود. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان تألیف محمدبن ابراهیم). || طلب اقبال کردن. (مؤید الفضلاء). || آینده، مقابل حال و ماضی. الاستقبال؛ ما یترقب وجوده بعد زمانک الذی انت فیه. (تعریفات جرجانی). الاستقبال؛ عرفاً نام است زمان آینده را و فعل مستقبل مأخوذ از این معنیست و آن فعلیست که دلالت کند بر زمان آینده. و نزد منجمان مقابلهٔ آفتاب و ماه باشد. و آن جزئی را که ماه در وقت استقبال در آن واقع میشود اگر وقوع در شب باشد جزء استقبال گویند. و اگر وقوع استقبال در روز باشد موضع آفتاب را جزء استقبال نامند. و اگر استقبال در یکی از دو طرف شب بود پس آن جزئی را که به افق شرقی نزدیکتر باشد جزء استقبال خوانند. و در ضمن معنی لفظ جزء درین بابت اشارتی رفته است. (کشاف اصطلاحات الفنون). استقبال؛ در اصطلاح نجوم مقابلهٔ دو کوکب است و عادةً در مقابلهٔ شمس و قمر مستعمل است و باز آنرا امتلاء قمر گویند. مقابله کردن ماه و آفتاب در شب چهاردهم و درین وقت ماه تمام و کامل باشد. (غیاث). و پُری ماه را استقبال خوانند بی صفت. (التفهیم بیرونی): اجتماع ماه بود امروز و استقبال بخت کاوفتاد این ذره را با چون تو خورشید التقا. خاقانی. || (اصطلاح فقه) بطرف قبله متوجه بودن. || تتبع شاعر قصیده یا غزل یا قطعهٔ شاعری دیگر را. - استقبال کردن؛ به پیشواز رفتن، مقابل بدرقه کردن. پذیره شدن. پیش رفتن کسی را: امیر سعید و کوتوال و رئیس و دیگران تا به دو منزل استقبال کردند. (تاریخ بیهقی ص ۵۴۴).
کلمات همقافیه با «استقبال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر