معنی استعمار
4 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) استعمار کسی در مکان؛ باشندهٔ آن جای کردن او را: استعمره المکان؛ باشندهٔ آن جای گردانید او را. (منتهی الارب). || آبادان کردن خواستن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). آبادانی کردن خواستن. معمور کردن. تعمیر. - استعمار کردن؛ آباد کردن. || زندگانی خواستن. زندگانی دادن. (تاج المصادر بیهقی). || در اصطلاح کنونی استعمار بمعنی تصرف عدوانی دولتی قوی مملکتی ضعیف را و غصب اموال و پایمال کردن حقوق و فعال مایشائی وی در آنجا.
کلمات همقافیه با «استعمار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر