معنی استطراف
4 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) طرفه شمردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). طرفه داشتن. طریف شمردن. نو گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). طرفه و نو شمردن. (منتهی الارب): چون فاتحهٔ این محنت پیدا شد جمعی از معارف ماوراءالنهر بلذت استطراف و استجداد مایل شدند و از تطاول و تمادی ایام آل سامان ملالت نمودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی صص ۱۱۲ -۱۱۳). چون قاآن بدید استطراف را بر میان بست اتفاق را در کمرگاه قاآن امتلائی بوده ست بصحت بدل شده ست. (جهانگشای جوینی). || طریف و تازه ساختن. نو کردن. نو پیدا کردن چیزی را: استطرف الشی ء. (منتهی الارب). || خوش کردن. || شگفت دیدن چیزی را. شگفت داشتن چیزی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «استطراف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر