معنی استسعاد
5 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) سعادت خواستن. نیکبختی جستن. (غیاث) (زوزنی): و التزموا ما اوجبه اللََّه من الطاعة علیهم و اعطوا للصفق ایمانهم بالبیعة اصفاق رضی و انقیاد و تبرک و استسعاد. (از نامهٔ قائم بامراللََّه بسلطان مسعود، از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۱)؛ ترجمه: و التزام نمودند ما را آنچه خداوند بر ایشان واجب ساخته از اطاعت امام به واسطهٔ بیعت دستهای راست دادند دست دادن از روی رضا و رغبت و فرمان برداری و برکت جستن و سعادت طلبیدن. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۲). گردن کشان جهان سر بر خطّ فرمان او نهادند و به انقیاد اوامر و زواجر او استسعاد جستند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۵). و هم در آن مرحله ملک شمس الدین کرت پیشتر از سایر ملوک ایران بشرف استقبال استسعاد یافت. (رشیدی). || نیکبخت شمردن. (منتهی الارب) (زوزنی). سعید شمردن. || مبارک و میمون دانستن کسی را. (منتهی الارب). || یاری خواستن. (زوزنی) (غیاث) (منتهی الارب). - استسعاد کردن به؛ تیمن کردن به.
کلمات همقافیه با «استسعاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر