معنی استرواح
5 بازدید
[ اِ تِ رْ ] (ع مص) بوی برداشتن. (منتهی الارب). بوی بردن. خم گرفتن گوشت. (تاج المصادر بیهقی). بوی گرفتن. بو گرفتن. (وطواط). || آسایش جستن. || آسایش یافتن. برآسودن. (منتهی الارب). بیارامیدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). راحت یافتن : به آب و هوای غزنه مشتاق گشت و بروح آن ولایت استرواح و استشفاء طلبید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۷۹). برسبیل قیلوله آنجا ساعتی استرواحی رفت. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «استرواح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر