معنی استرخاء
6 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) سست شدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). ثَملطَة. ثَلْمطَة. رهل. (بحر الجواهر). || نرم گشتن. || سستی. نرمی. (منتهی الارب). سست شدن. (بحرالجواهر). لسی. رخوت. لمسی. || فروهشتگی. (منتهی الارب). فروگذاشته شدن. (تاج المصادر بیهقی). فروهشته شدن. (غیاث). || فروگذاشتن. (زوزنی). فروهشتن هر چیز: استرخی اللحم. (منتهی الارب). و استرخاء عندالاطبّاء، ترهّل و ضعف یظهر فی العضو عن عجز القوّة المحرّکة. و هو مرادف للفالج عندالقدماء و اما المتأخرون فیطلقون الفالج علی استرخاء یحدث فی احد شقّی البدن طولاً. و یضاف الاسترخاء بکلّ عضو حدث فیه کاللثة و اللّهاة و اللسان و غیرها. کذا فی حدودالامراض. (کشاف اصطلاحات الفنون). استرخاء فالج که نه در شقّ تن و نه در تمام تن باشد بلکه در اندامی از تن: اندر باب استرخاء زفان یاد کرده آید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - استرخاء اعصاب؛ سستی رگها و پی ها. - استرخاء اعضاء؛ سستی اندامها. - استرخاء جفن ؛ سقوط جفن. - استرخاء جفن اعلی . - استرخاء مثانه ؛ سیلان بی ارادهٔ بول. خروج بلاارادهٔ پیشاب: پسر چهارم هولاگوخان بیکین از قوتوی خاتون در وجود آمد و او را علت استرخای مثانه بود. (جامع التواریخ رشیدی). - استرخاء ناقه؛ فروهشته گشتن یارک آن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «استرخاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر