معنی استراحة
4 بازدید
[ اِ تِ حَ ] (ع مص) استراحت. آسودن. برآسودن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). آسایش. آسودگی. آرامش. آرام. آرامی. آرمیدن. بیارامیدن. آسایش یافتن. آسایش جستن. استرواح. (منتهی الارب). راحت. روح: و ما مثلنا و مثل الدّنیا الاّ کرکب نزل فی ظلّ شجرة فی یوم حار ثم استراح ساعة و ترکها؛ یعنی مثل ما و دنیا مثل کاروانیست که در فصل گرمای تابستان زیر درختی منزل کند چندانکه از گرما بیاساید. و از نسیم صبا استراحتی کند و رخت دربندد و از آنجا رحیل کند. (قصص الانبیاء ص ۲۲۹). استراحت ببخت با نعم است استطابت به آب یا مدر است.خاقانی. سلطان بعد از این دو فتح نامدار بر قصد استراحت و نیت استجمام به دارالملک غزنه آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۰۱). || بوی بردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). - استراحت کردن؛ راحت کردن. بیاسودن. آسودن. آرمیدن. || هاء استراحت؛ گویا بمعنی هاء وقف است. ابن بطوطه در سیاحت نامهٔ خود گوید: اسمه خدابنده بخاء معجمة مضمومة و ذال معجم مفتوح و باء موحدة و مفتوحة و هاء استراحة.
کلمات همقافیه با «استراحة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حة» برای سرودن شعر