معنی استبرق

معنی استبرق

7 بازدید
[ اِ تَ رَ ] (معرب، اِ) معرب استبرک. (منتهی الارب). دیبا. (مهذب الاسماء). دیبای ستبر. (ربنجنی). دیبای سطبر یا دیبا که بزر ساخته باشند یا جامهٔ حریر سطبر مانند دیبا یا برنداق سرخ مشابه زههای کمان. (منتهی الارب). دیبای سفت و گنده است مثل اطلس. (غیاث اللغات). دیبائی ستبر است چنانکه سندس دیبائی تُنُک است. دیباج غلیظ فمما اخذوه [ای العرب ] من الفارسیة الاستبرق، غلیظالحریر و اصله استروه. (از جمهرهٔ ابن درید بنقل سیوطی در المزهر). و صاحب تاج العروس گوید ابن درید در جمهره استبرق را از الفاظ مأخوذهٔ از سریانی گفته است. الاستبرق، غلیظ الدیباج، فارسی معرب، و اصله «استفره» و قال ابن درید «استروه» و نقل من العجمیة الی العربیة، فلو حُقّر استبرق او کُسّر لکان فی التحقیر «ابیرق» و فی التکسیر «ابارق» بحذف التاء و السین جمیعاً. (المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص ۱۵):{/B عََالِیَهُمْ ثِیََابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسََاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقََاهُمْ رَبُّهُمْ شَرََاباً طَهُوراً.۱-۱۶۷۶:۲۱/} (۷۶/۲۱).{/B مُتَّکِئِینَ عَلی ََ فُرُشٍ بَطََائِنُهََا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَی اَلْجَنَّتَیْنِ دََانٍ .۱-۱۰۵۵:۵۴/} (قرآن ۵۵/۵۴). {/Bأُولََئِکَ لَهُمْ جَنََّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهََارُ یُحَلَّوْنَ فِیهََا مِنْ أَسََاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیََاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیهََا عَلَی اَلْأَرََائِکِ نِعْمَ اَلثَّوََابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً.۱-۳۱۱۸:۳۱/} (قرآن ۱۸/۳۱). قاری صفت حله و استبرق و سندس بر البسه بنویس که از اهل بهشتیم. نظام قاری (دیوان ص ۹۶). مخفف آن، ستبرق : تو گوئی بباغ اندرون روز برف صف ناژوان و صف عرعران بسی خواهرانند بر راه رز سیه موزگان و سمن چادران بپوشیده در زیر چادر همه ستبرق ز بالای سر تا بران.منوچهری. صحرا گویی که خورنق شده ست بستان همرنگ ستبرق شده ست.منوچهری.
[ اِ تَ رَ ] (اِ) استبرک. از درختان کائوچوئی ایران است و در نقاط گرمسیر و سواحل جنوبی و از خوزستان تا مکران و بلوچستان همه جا از ارتفاع ۹۵۰ (در منصورآباد لار) تا ۱۱۰۰ (در اطراف بم) دیده شده است. (گااوبا). درختچه یا بوته ایست که به ارتفاع پنج گز میرسد و در نواحی خرماخیز ایران بسیار است و آنرا کائوچو هست. نامی است که در شیراز و دیگر قسمتهای فارس به عشر دهند. غَلبلب. عوشر. عُشّر. غَرق. کرک. خرگ. عشر. عِشار. اَکَرن. مَدار. اوشر. گویند با این گیاه در دورهٔ هخامنشی دیبای شوشتری میکرده اند، یعنی جامهٔ استبرق.

کلمات هم‌قافیه با «استبرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید