معنی اسباع
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) هفت عدد شدن قوم. هفت شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || هفتم به آب آمدن اشتر. || هفت ماهه زادن. (تاج المصادر بیهقی). || صاحب رمهٔ گرگ درآمده شدن. || به دایه دادن بچه را. (منتهی الارب). فرزند فرا دایه دادن. (تاج المصادر بیهقی). || به گرگ دادن گوسفند را. (منتهی الارب). || فروگذاشتن. (تاج المصادر بیهقی). بیکار گذاشتن بنده را. (منتهی الارب). || گوشت دده خورانیدن. گوشت سبع بخورد کسی دادن.[ اَ ] (ع اِ) جِ سُبع. هفت یکها. - اسباع قرآن؛ هفت سُبع. قراء قدیم قرآن را هفت قسمت کرده در هر روز یک سُبع و هر هفته یک بار قرآن را ختم میکرده اند: زین سحر سحرگهی که رانم مجموعهٔ هفت سُبع خوانم.نظامی. اگر خود هفت سُبع از بر بخوانی چو آشفتی الف با تا ندانی.سعدی.
کلمات همقافیه با «اسباع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر