معنی اسب
6 بازدید
[ اَ ] (اِ) یکی از مهره های شطرنج که شکل اسب دارد. - اسب و فرزین نهادن؛ اسب و فرزین به طرح دادن و بازی را بردن. کنایه از غالب شدن و زیادتی کردن. (برهان). افکندن حریف قوی اسب و فرزین را از مهره های خود تا حریف ضعیف را سهولتی باشد در مقاومت : اختران با بخت او شطرنج رفعت باختند بخت او هر هفت را اسب و رخ و فرزین نهاد. امیرمعزی. گدائی که بر شیر نر زین نهد ابوزید را اسب و فرزین نهد.سعدی. فرزین بنهی دو عرصه رستم را آنجا که بلعب اسب کین توزی.؟ رخت مه را رخ و فرزین نهاده ست لبت بیجاده را صد عشوه داده ست.؟ || یک روی قاب و شتالنگ در بازی : با بخت تو بدخواه شتالنگ غرض باخت لیکن به نقیض غرضش اسب خر آمد. سیف اسفرنگ.[ اَ / -َسْ ] (پسوند) -َسب. مزید مؤخر نام بعض اشخاص و امکنه. رجوع به اسپ شود.[ اِ ] (ع اِ) موی زهار و دبر. (جهانگیری). موی حلقهٔ دبر. موی زانو. موی بُن. (مهذب الاسماء). موی نرم. || عانه. ج، آساب.
کلمات همقافیه با «اسب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سب» برای سرودن شعر