معنی از بن
5 بازدید
[ اَ بُ ] (حرف اضافه +اسم، ق مرکب) از بیخ. از ریشه. از اصل. || اصلاً. هیچ : از آن رنگ و آن بازوی و فر و چهر فرومانده بد دختر از وی بمهر همی دید کش فر و برز شهی است ولیکن ندانستش از بن که کیست.اسدی. - از بن برآوردن نهال؛ از بیخ برکندن آنرا. (آنندراج). اجتلاف. (منتهی الارب). - از بن برکندن؛ اجتیاح. جوح. اجتثاث. جث. تقلیع. استئصال. اصطلام. احتفان. اخترام. تخرم. ایعاب. (تاج المصادر بیهقی). اجذار. (منتهی الارب). تجذیر. اسحات. جلف. (تاج المصادر بیهقی). استباحة. و رجوع به ترکیب «از بیخ برانداختن» ذیل از بیخ شود. - از بن برکنده شدن؛ انقعاث. انقعار. (تاج المصادر بیهقی). استحناک. (منتهی الارب). - از بن برکنده شده؛ مجتثّ.
کلمات همقافیه با «از بن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بن» برای سرودن شعر