معنی ازوح
6 بازدید
[ اَ ] (ع ص) سرکش. || تخلف کننده از مکارم. (منتهی الارب). واپس ایستنده از چیزی.[ اُ ] (ع مص) ترنجیدن. بهم درکشیده شدن. (منتهی الارب). با هم آمدن. (تاج المصادر بیهقی). درهم گرفته شدن. فراهم آمده شدن. || درنگ کردن. || پس ماندن. واپس ایستادن. || لغزیدن، چنانکه قدم: ازحت القدم. || جنبیدن، چنانکه رگ: ازح العرق. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ازوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر