معنی ازش
11 بازدید
[ اَ زِ ] (حرف اضافه +ضمیر) (از: از + ش، ضمیر مفرد مغایب) از او. منه : آنکه او این سخن شنید ازش باز پیش آر تا کند پژهش. رودکی (از حاشیهٔ لغت نامهٔ اسدی نخجوانی). از کلنجری خوشه پنج من و هردانه ای پنج درمسنگ بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر و ازش بسیار بتوان خورد بسبب مائیتی که در اوست. (چهارمقالهٔ عروضی ص ۳۲).
کلمات همقافیه با «ازش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زش» برای سرودن شعر